#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_204
آرتام کل ماجرارو تعریف کرد اینقدر رفته بود تو بحر ماجرا که همه چیز رو گفت حتی اون زمانی که سرش داد زدم و اونم باهام قهر کرد و برای آشتی قهوه رو پیشنهاد داد... فقط تا اینجا گفت...
اقا بیژن همونطور که با لبخند و دقیق به حرف آرتام گوش میداد با تموم شدن حرفش گفت:
-خب چی شد که تصمیم به ازدواج گرفتین؟؟؟
آرتام که حالا یه ذره آرومتر شده بود، گفت:
- من از همون روز اول از آناهید خوشم میومد...تصمیم گرفتم تو یه فرصت مناسب باهاش در مورد خودم و احساسی که دارم صحبت کنم. روزی که رفتیم قهوه بخوریم بهتریم موقعیت بود...اما آناهید منو رد کرد...منم کم نیاوردم تا جایی که قبول کرد.
-شما چی دخترم؟ چی شد پسر منو انتخاب کردی. تو که از گذشتش...
آرتام پرید وسط حرف پدرشو گفت:
اِ... پدر من...چرا آبرو میبری؟؟؟
آقا بیژن خندید گفت:
-آها نباید میگفتم؟؟؟ ببخشید...
و رو به من ادامه داد:
-خب نگفتی...
با کمی دستپاچگی گفتم:
- خب بنظر من آرتام خیلی آدم خوبیه و برخلاف شیطنتاش خیلی فهمیدست....اونو مردی دیدم که میشه بهش تکیه کرد...میشه بهش اعتماد کرد. همه ی اینا باعث شد که پیشنهادشو قبول کنم.
نگاه اقا بیژن دیگه به بی حوصلگی میزد. حتما توقع داشت یه داستان عاشقانه ی زیبا بشنوه. نه این چرتو پرتارو. حق بهش میدم که اونجوری ماور نگاه کنه ...مطمئن بودم یه ذره بهمون شک کرده. در حالی که معلوم بود از حرفای ما راضی نشده بود. مثل آدمایی که میخوان مچ بگیرن نگاهمون کرد وپرسید:
-اولین جایی که با هم رفیتن کجا بود؟ البته با عشق نه مثل هویج...
کمی فکر کردم. اونم حرفی نمیزد و به من نگاه میکرد . توی اون لحظه تمام مکان های دیدنی تهران از ذهنم پاک شد و تنها چیزی که به ذهنم رسید شهربازی بود . با صدای بلند گفتم شهربازی ولی همون لحظه آرتام همصدا با من گفت: باغ وحش.
romangram.com | @romangraam