#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_182
بعد از رفتنشون پدرام گفت:
-معلومه اینم مثل کاوه دوست داره...یه دقیقه نمیذاره تنها باشی. کاوه هم اینطوری بود.
-میشه انقدر اسم اونو جلوی من نیاری؟
-خیلی خب...چرا عصبانی میشی...مگه دروغ میگم...یادت نیست همون اسمش و نبر نمیذاشت تو زیاد با من همکلام بشی؟
با این حرفش یاد گذشته افتادم...راست میگفت، کاوه نمیذاشت من زیاد با پسرا دمخور بشم. مخصوصا پدرام. همیشه میگفت پدرام از من خوشش میاد. ولی اینطوری نبود چون پدرام ادم بی شیله وپیله ایی بود و اگر چیزی تو دلش بود میگفت. خودش بهم گفته بود که از یکی از دخترای دانشگاهشون خوشش میاد. کاوه یه خصلت بد داشت و اونم این بود که خیلی حسود بود. نباید بهش فکر کنم. برای عوض کردن بحث گفتم:
-تو چی کار میکنی؟ بالاخره تونستی دل هم دانشگاهیتو ببری؟
-اووو. خیلی وقته که بله رو ازش گرفتم. تازه تصمیم دارم بهش پیشنهاد ازدواجم بدم.
-آفرین...تبریک میگم. پس یه عروسی افتادیم؟
-نه بابا....اول باید مامان اینارو راضی کنم. آخه خانواده ی دختره وضع مالیشون زیاد خوب نیست...فکر نکنم مامان اینا موافقت کنن.
-خب میخوای چی کار کنی؟
پوفی کرد و گفت:
-نمیدونم. انقدر بهش فکر کردم که دارم دیوونه میشم ولی حاضر نیستم بخاطر فکرای مسخره ی خانوادم از اون دختر بگذرم، باید ببینیش تا بفهمی چی میگم. فرشته س...
از دیدن قیافه ی پکرش دلم گرفت...منم درد دوست داشتن و کشیده بودم....دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم:
-غصه نخور عزیزم. من همه جوره پشتتم...در ضمن خیلیم دوست دارم کسی که تو رو به این حال و روز انداخته رو ببینم. نا سلامتی من خواهر شوهرشما.
-هر وقت که بخوای میارمش تا ببینیش.
با صدای کاوه لبخند روی لبام خشک شد:
-مثل اینکه امشب به همه داره خوش میگذره.
romangram.com | @romangraam