#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_166
-آزیتا آروم باش، با هرس خوردن که کارت راه نمیوفته....
-آخه نگاه کن تو رو خدا، همینطوری بدون نوبت سرشون و میندازن و میرن تو...انگار نه انگار که ما نیم ساعته اینجا منتظریم....
حق با آزیتا بود...از صبح که اومدیم بعضی از دانشجوها همینطور با ببخشید گفتن میرفتن تو و کارشون انجام میدادن....بالا خره نزدیک ظهر بود که کارمون تموم شد و همراه آزیتا رفتیم یه رستوران تا ناهار بخوریم....
وقتی رسیدم خونه مامان مشغول حرف زدن با تلفن بود. سلام کردم و با سر جوابمو داد.... لباسامو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه تا برای خودم چایی بریزم که مکالمه ی مامان توجه مو جلب کرد:
-مبارک باشه...ایشالله به پای هم پیر بشن.
یه نفر داره ازدواج میکنه، ولی کی؟؟؟؟؟؟
-دیگه زندگی همینه....تا چشم هم میذاری میبینی وقت ازدواج کردنشونه و واسه ی خودشون خانمی شدن.
اینم یعنی این که ما از اقوام عروسیم. ولی ما دختر مجرد تو دوست و آشنا زیاد داریم...
-غصه نداره که شهرزاد جوون....بالاخره یه روزی از پیشمون میرن دیگه....
نه....یعنی عروسی یکی از دخترای آقای فرمنشه....ولی کدومشون؟ هما یا هایده؟ خب هما بزرگتره ولی شاید هایده زودتر قصد ازدواج داشته....مثل اینکه تو این چند ماه که از فامیل دور بودیم، خیلی اتفاقا افتاده....دیگه برای فامیل عادت شده بود که اگر مهمونی بود شخصا زنگ بزنن بلکه ما راضی به رفتن بشیم. صدای مامان منو از فکر بیرون آورد که گفت:
-راستش خودت که میدونی آناهید سر کار میره، من و کیومرثم ترجیح میدیم جایی که کتایون هست نیایم. خودت در جریانی که ما یه سری مشکل با هم داریم. شرمندتم ولی نیایم بهتره.
-...............
-میدونم هما هم مثل آناهید خودم میمونه برام .
پس عمه هم اونجاست....چی از این بهتر؟ مگه من دنبال همچین موقعیتی نبودم؟ جایی که عمه بره، مهری هم حتما میره....باید جلوی مامان و میگرفتم. سریع از آشپزخونه زدم بیرون و روبروی مامان نشستم و با دست بهش اشاره کردم که این حرفارو نزنه....مامان با تعجب نگاهی به من که داشتم بابال میزدم کرد. با گفتن یه لحظه گوشی، دستشو روی دهنی تلفن گذاشت و گفت:
-چته؟ چرا همچین میکنی؟
-مامان نگو نمیریم.
مامان چند ثانیه خیره نگاهم کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam