#دروغ_شیرین
#دروغ_شیرین_پارت_157

-نه...

-اگر حرفی بهت زد بهم بگو.

با سر باشه ایی گفتم. آرتام ادامه داد:

-راستی، من امروز از ساعت یک تا سه بیکارم...اگه میتونی بمون تا ناهار و با هم بریم بیرون....باید در مورد یه موضوعی باهات حرف بزنم.

-من حرفی ندارم. میرم تو بخش، کارت که تموم شد بهم زنگ بزن.

-باشه.فعلا.

**************

توی رستوران نشسته بودیم و منم داشتم منو رو نگاه میکردم تا غذامو سفارش بدم.

-من جوجه میخورم.

آرتام غذای خودشم سفارش داد و گارسون رفت. نگاهی به دور و اطرافم انداختم....رستوران شیکی بود و خوبیش این بود که زیاد شلوغ نبود.گفتم:

-رستوران خوبیه......

-اولین بار که اومدم ایران بردیا منو آورد اینجا. هم جاش خوبه هم غذاهاش.

-خب در مورد چی میخواستی باهام صحبت کنی؟

یکی از ابروهاش به نشونه ی تعجب بالا رفت و گفت:

-من بالاخره کشف میکنم که تو چرا انقدر هولی....یه ذره بشین، از محیط اطرافت لذت ببر بعد برو سر اصل مطلب.

-از مقدمه چینی خوشم نمیاد.

-خیلی خب، خودت خواستی....پس میرم سر اصل مطلب...فردا شب بیا خونم.


romangram.com | @romangraam