#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_158


- چقدر خوشگلی

برگشتم و با ابروهای بالا رفته به سر تا پای پژمان نگاه کردم و سرد گفتم:

- مرسی !

ادامه داد:

- واقعا جذابی و..

اون‌حرف میزد و من‌ خیره فریاد بودم که با تیشرت تیره و جذب و شلوار جین مشکی و کلاهی که رو سرش بود جذابیتُ تموم کرده بود

با عارف از اسانسور بیرون اومدن و برای همه سر تکون داد و به من که رسید سرشو داشت تکون میداد که با دیدن پژمان کنارم که با فاصله نزدیک فک میزد تو همون حالت موند و زبونشو رو لبش کشید و چشماشو بست و با صدای آروم و گرفته ای گفت:

- بریم

اونقدر خشک و سرد گفت که همه راه افتادن

پژمانم دست از فک زدن برداشت و منم دنبال فریاد رفتم و از هتل خارج شدیم و رفتیم‌ سمت پارکینگ

فرباد بدون نگاه کردن بهم با حرص چمدونمو گذاشت تو صندوق عقب و رفت نشست

منم رفتم‌ نشستم

صالح با نیشِ باز درحالیکه دوربین دستش بود اومد سمتمون و با خنده گفت:

- مقصد کجاست؟

فریاد نیشخندی زد و گفت:

- جهنم

خشکم زد و صالح خندید و رفت با دوربینش نشست تو ماشین

فریاد راه افتاد و منم کمربند زدم و زیر چشمی دیدم نگاهم کرد و لبخند محوی زد

اواسط راه دیدیم صالح سرشو از ماشین در آورده و داره فیلم‌ میگیره و بلند بلند میخونه:

- از اون بالا داره میاد یه دسته حوری ... همشون‌ کاکل به سر گوگوری مگوری!

خندم گرفت و فریاد سرشو کمی کج کرد و رو بهش با نیشخند گفت:

- شفا نمیده که

از جو شادی که درست شده بود منم خندیدم



بچه ها یکم مسحره بازی دراوردن که بعد از نیم ساعت فریاد طاقتش طاق شد و به عارف زنگ زد و گفت که تمومش کنن

اونام بادشون خالی شد و سرجاشون اروم گرفتن

سرمو به شیشه تکیه دادم و چشم هامو بستم و به فکر فرو رفتم

ذهنم انقدر مشغول بود که خودمم توش گم بودم

من حتی تو رویاهای خودمم نقطه کمرنگی بودم

ذهنم به دیروز کشیده شد

ازون نگاه

ازون صدایی که بی اندازه تُنِش شبیه صدای بابام بود

ناخوداگاه ذهنم پرت شد توی گذشته:



( با ذوق نگاهش کردم و پرسیدم:

_ چطوری شدم؟

و بعد چرخی دور خودم زدم و به چشم هاش خیره شدم و منتظر تایید همیشگی و برق چشم هاش شدم

خمار نگاهم کرد و درحالیکه از جاش بلند میشد نزدیکم اومد و سرشو توی گودی گردنم فرو برد

ازین نزدیکی زیاد خوشم نیومد


romangram.com | @romangram_com