#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_154
روی دوپا روی زمین افتادم
خدایا
چرا من؟
چرا من انقدر بدبختم؟
چرا همچین ادمی توی زندگی من باید باشه؟
مگه من چیم کمتر ازون دخترای دیگست ؟
همون که همیشه توی داستانا از زندگی خوبش از پدر و مادر خوبش تعریف میکنن
همون که با دو وارد خونه میشه و بوی قرمه سبزی مامانش پیچیده و باباش با روزنامه روی مبل نشسته و با داداشش گل میگه و گل میشنوه
چرا زندگی من مثل اونا نیست؟!
چرا؟
چرا یک شاهزاده برای من نمیاد!؟
چرا؟
ازون شاهزاده ها که مغرورن اما عاشقتن
ازونا که همه چی تمومن
زهرخندی زدم
من موازی همه اینام
من اون دختر پاک و افتاب مهتاب ندیده و عشق قرمه سبزی مامانش نیستم
من یک دختر بدم که از مادرش چندشش میشه
ازون کسی که حتی لیاقت این واژه رو نداره
از جام بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم
درسته من اون دختری نیستم اما من نیازم
کسی که احتیاج و خواسته همه است
قطره اشک سمج گوشه چشم هامو پاک کردم و چمدونمو توی دستم جابجا کردم
از درر خارج شدم و بعد از گرفتن ماشین از آژانس ادرس خونه فریادو دادم
----------
توی راه ذهنمو از همچی خالی کردم و فقط روی کارم و اینکه فریادو وابسته خودم کنم فکر میکردم
ده دقیقه از تایم دیر کردم
اما گفتن تا همه نیان راه نمیفتن
بالاخره رسیدم
کرایه رو حساب کردم و از ماشین پایین اومدم که دیدم همه دارن سوار ماشیناشون میشن و راه میفتن
سر جمع پنج تا پسر و چهار تا دختر بودن
فریاد دستاشو تو جیب شلوار جین سورمه ایش کرده بود
قلبم چه بیقرار شده بود
اعتماد به نفسمو جمع کردم و غرور گم شدمو به چشمام برگردوندم و بلند قبل اینکه سوار ماشینا بشن گفتم:
- می خواید بدون من برید؟
با صدای بلندم توجه شونو جلب کردم
سارین با بهت نگاهم کرد و کلاه گپ سفیدشو رو سرش جا به جا کرد
romangram.com | @romangram_com