#دختر_بد_پسر_بدتر_پارت_152
وقتی از حموم خارج شدم ساعت نُه بود
لبمو با دندون از شدت استرس و حرص رخم کرده بودم
من نیازم
من نیازم
کم نمیارم
نمیبازم
چشمامو محکم بستم و مُصَمَم در کمدمو باز کردم و هرچی دم دستم بود و تو چمدون کوچیک و جمع و جور لیموییم ریختم و سریع یه جین کرمی پام کردم و یه بافت تنگ سفید پوشیدم و روش جلیقه بلند و کرم شکلاتیمو تنم کردم
شال مشکیمو روی موهای لخت شده و بازم قرار دادم و آرایشم تنها خط چشم و یک رژ لب مات بود
تیپم شبیه سوار کارها شده بود
نیشخندی زدم و با کرم پودر کمی روی رد بخیه ی کنار پیشونیمو پوشوندم و موهامو فرق کج کردم و ریختم تا دیده نشه
کفشای عروسکی و تخت مشکیمو پوشیدم و شماره آژانسو گرفتم
چمدون به دست گوشیمو تو جیب شلوارم گذاشتم و از خونه خارج شدم
درو محکم بستم و قفل کردم و برگشتم که نفس تو سینم گره خورد
از ماشین لوکسش فاصله گرفت و زن و بچه هایی که تو کوچه بودن میخ شده مارو نگاه میکردن
آروم آروم اومد سمتم و من لال شده بودم
دستاشو تو جیب شلوار راسته مشکیش فرو کرد و کت شیک و مارکش تو کوچه برق میزد
درست تو یه قدمیم ایستاد
باور نمیکردم در این حد بدبخت باشم!
چرا این جاست؟
با حرص و کینه و تمسخر گفتم:
- راهتو گم کردی؟ عمو؟
و بعد به زن های فضول کوچه که طبق معمول با یک سبد پر از سبزی دور هم جمع شدن و نظاره گر ما هستن نگاه کردم
اینا مصرف سبزیشون واقعا چقدره!
_ چقد خوشگل شدی نفسِ عمو
با چندش بهش نگاه کردم
از حرفش لرزه ای به تنم افتاد
چقد یه نفر میتونست کثیف باشه
با صورت مچاله ای نگاش کردم و گفتم:
_ چی میخوای اومدی اینجا؟ از کاخ بزرگت آاا نه نه منظورم کاخ بزرگ بابام که تو بالا کشیدیش و یه آبم روش خوردی دل کندی و اومدی کوچه فقیر فقرا !؟
دستشو به سمتم اورد که با انزجار خودمو عقب کشیدم و بازم نگاه و پچ پچ خاله زنکای کوچه.
نگاهی به تن مچاله شدم انداخت و بدون توجه به اینکه از حرکت دستش فرار کردم گفت:
_ بنظرت اینجا جای خوبیه که ما باهم حرف بزنیم؟
و بعد سرشو نزدیک گوشم اورد و زمزمه وار جوری که باعث شد لرزی توی بدنم ایجاد بشه ادامه داد:
_ شنیدم اینورا بفهمن یه دختر زیادی با مردی با این تیپ و تشکیلات
و به لباس و ماشینش اشاره کرد:
_ حرف بزنه براش بد میشه
و درحالیکه تن نجسشو عقب میکشید
romangram.com | @romangram_com