#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_97



نکیسا به سردی نگاهش کرد و گفت:فعلا خانوم خونه توئی پس انجام بده.



-من نمی تونم،همینم که برات صبحونه درست کردم تشکر لازم شدی.



از کنار نکیسا گذشت که نکیسا از فرصت استفاده کرد.دستش را محکم کشید.جوری که آلما تعادلش بهم خورد و محکم به میز خورد و آخش بلند شد.نکیسا



با اخم گفت:کاری که بهت گفتمو انجام بده تا مجبور نشی اینارو تحمل کنی.



آلما با فریاد گفت:لعنتی چته؟ داغونم کردی، و*ح*ش*ی!



نکیسا پوزخندی زد و گفت:منتظرم.



آلما دستش را به شدت کشید و گفت:هیچ کاری برات نمی کنم تا وقتی محترمانه ازم نخواستی.



-تو خانوم محترمی می بینی که محترمانه درخواست کنم؟



نکیسا با ل*ذ*ت به حرص خوردن آلما نگاه می کرد.آلما کم نیاورد و گفت:خیلی خب،من کاری نمی کنم یالا بلند شو زورتو به رخ بکش!



نکیسا زیر لب گفت:الحق لجبازی!



سردی را در چشمانش جمع کرد.همه را در یک نگاه بر پیکر دست به سینه ی آلما هدیه داد و گفت:از جلو چشام دور شو،اشتهامو کور می کنی.



آلما بیشتر از آن حرف از این همه سردی لرز کرد اما نمی توانست بدون آنکه جوابش را بدهد برود.گفت:



-دست پخت من زیادیته نه اینکه اشتهات کور میشه.



پوزخندی زد و بدون حرف دیگری از آشپزخانه بیرون رفت.نکیسا به رفتنش نگاه کرد.اصلا حس دلسوزی یا ترحم نداشت.یک جورهایی از این رفتارش با آلما ل*ذ*ت هم می برد.



این دختر باید ادب می شد.باید همان آلمایی قبل از نامزدی می شد که با شوق نامش را صدا می زد.با ذوق در مورد دوستانش حرف می زد.سروصدایش فضای خانه را پر



می کرد.او این آلمایی سرد، لجباز، زبان دراز و مغرور را نمی خواست.تحمل این آلما برایش سخت بود.خیلی سخت...



***************



شهین آخرین سبد را درون اتومبیل نکیسا نهاد و گفت:تمومه!



آقا ناصر با لبخند گفت:خداروشکر.سوار شین بریم که ظهر شد.



آقا ناصر صندلی جلو کنار راننده که نکیسا بود جای گرفت.شهین و آلما و دوقلوها هم عقب نشستند.ماشین که حرکت کرد آلما پرسید:شکیبا هم میاد؟



شهین شالش را مرتب کرد و گفت:آره، دیشب بهش زنگ زدم گفت میام.



لبخندی روی لب های آلما نشست و گفت:دوست دارم نی نی شو ببینم.



شهین آهی کشید و گفت:منم همین طور چند روزه رفتن.



آلما دستش را روی دست شهین نهاد و فشرد تا کمی تسکین این آه شود.نکیسا در حال رانندگی بود که گوشیش زنگ خورد.گوشی روی داشبورد بود آن را برداشت از دیدن



نام شکوفه گوشی را به سمت آلما گرفت و گفت:مامانه، تو جواب بده دارم رانندگی می کنم.



آلما گوشی را گرفت دکمه ی پاسخ را زد.صدای آرامش بخش شکوفه طنین انداز شد:الو نکیسا مامان؟



چقدر مامان گفتن شکوفه آلما را دلتنگ کرد.با شوق گفت:الو زن دایی منم آلما.



-آلما تویی؟ خوبی عزیزم؟ گوشی نکیسا دست تو چیکار می کنه؟ اتفاقی افتاده؟



-نه قربونتون برم، نکیسا داره رانندگی می کنه نتونست جواب بده من جواب دادم.



-مگه دارین کجا می رین؟



-داریم با عمه شهین اینا میریم پیک نیک. تو باغشون.



-خوش بگذره بهتون،دلتنگتون بودم کاش برمی گشتین.



-زود برمی گردیم زن دایی.قول می دم.



شکوفه آهی کشید که حتی پشت تلفن هم به گوش آلما رسید.دلش گرفت.گفت:قربونتون برم،به خدا اگه بی طاقتی کنین همین الان بر می گردیم.



شکوفه دستپاچه گفت:نه نه اصلا،رفتین که خوش بگذره نه اینکه به فکر دلتنگی ما باشین.



برای آنکه دلتنگیش بیشتر روی آلما تاثیر نگذارد گفت:عزیزم به نکیسا و خانواده ی شهین سلام برسون.مواظب خودتون باشین.دیگه قطع می کنم.



-چشم زن دایی.سلام دایی رو برسون.خداحافظ.



شکوفه که خداحافظی کرد شهین گفت:دلتنگ بود نه؟

romangram.com | @romangram_com