#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_91



شهین که سرخ شده بود فریاد کشید:برین تو اتاقتون،از ناهار خبری نیست.



دوقلوها سرافکنده به اتاق رفتند.آقا ناصر بلند شد و سفارش چند پرس جوجه را داد.و مرتب از این کار دوقلوها از نکیسا و آلما عذرخواهی می کرد.....



روی تاب نشست.هوای اینجا با بوشهر زمین تا آسمان فرق می کرد.مشامش را از گل های فصلی که عمه اش درون باغچه کاشته بود پر کرد.به درختان میوه که



تقریبا بیشتر آنها به بار نشسته بود نگاه کرد.ه*و*س خوردن یک هلوی خوشمزه به جانش افتاد.از تاب پایین پرید.پای درخت هلو ایستاد.هر چه قدر شاخه ها را کشید



نتوانست هیچ کدام را بچیند.ناامیدانه برگشت و روی تاب نشست.با احساس دست کسی روی شانه اش برگشت.شهین بود لبخند زد.شهین گفت:غرق بودی.



-داشتم ناامیدانه به درخت هلو فک می کردم که نمی تونستم هیچ کدومو بچینم.



-هنوز خوب نرسیدن.



-می دونم اما دلم ازش می خواد.



-میگم ناصر برات بچینه.



-نه عمه مزاحم نمی شم.



صدای نکیسا توجه شان را جلب کرد:چی می خواین؟ من می چینم.



آلما نگاهش دوخته بود به او که تیشرت خنک تابستانه اش مثل همیشه جذاب بود.حض می برد از این همه جذابیت و جذبه! نکیسا روبرویشان ایستاد.شهین



گفت:خانوم کوچولو دلش ه*و*س هلوی نارس کرده.



نکیسا بی هیچ حرفی پای یکی از درختان تنومند هلو ایستاد و بالا رفت.چند هلو چید و برای آلما که پای درخت ایستاده بود انداخت.وقتی پایین آمد گفت:کافیه؟!



آلما در مقابل تعجب آن دو گفت:نمی خوامش بدرد نمی خوره بیخود رفتی بالا



شهین متعجب و نکیسا با رنجش نگاهش کرد.شهین گفت:عمه تو که داشتی براش سر و دست می شکوندی.



آلما بی خیال گفت:خب بالا بود دستم نمی رسید فکر می کردم خوبه اما الان می بینم بدرد نمی خوره.



شهین سرزنش آمیز گفت:بهرحال نکیسا جان زحمت کشیده،ازش تشکر کن عمه.



آلما بی توجه به حرف عمه اش شانه ایی بالا انداخت.هلوها را روی زمین انداخت و به ساختمان برگشت.وارد اتاقش که شد به سراغ گوشیش رفت.از دیدن اسم کیان که



14 بار زنگ زده بود روی صفحه ی گوشی خودنمایی می کرد کنجکاوانه گوشی را برداشت تا به او زنگ بزند.شماره ی او را گرفت.هنوز بوق اول را کامل نخورده بود که



تماس برقرار شد.کیان با دلخوری و خشم گفت:ورپریده کجایی هی زنگ می زنم؟



آلما متعجب از رفتار کیان گفت:یواش بابا چته؟ اول سلام کن پسر خوب!



-خودتو مسخره کن آلما،اعصاب ندارم.



آلما متعجب تر پرسید:چی شده؟ چرا اینقد بهم ریختی؟



کیان نفس عمیقی کشید و گفت:هیچی نیست با یکی دعوا شده،تو هم که هر چی زنگ می زدم جواب ندادی خیلی نگران شدم.اعصابم بهم ریخت.



-اتفاقی افتاده کیان؟ مشکلی برای کسی پیش اومده؟



-نه نگران نشو،با یکی از کارمندای شرکت دعوام شده!



آلما نفسش را بیرون داد و گفت:بابا ترسوندی منو،الان خوبی؟



-خوبم مرسی،تو چطوری؟ اونجا خوش می گذره؟



-همه چیز خوبه، تو چی اونجا خوش می گذره؟



رنگ عصبانیت صدای کیان خیلی زود تغییر کرد.انگار که اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده و تا لحظه ایی پیش اصلا عصبانی نبوده.شیطنت در صدایش موج می زد.گفت:اگه یه



لطفی بهم بکنی هم حالم خوب میشه هم حسابی بهم خوش می گذره هم تو برا داداشت سنگ تموم گذاشتی جیگرم!



آلما لبخند زد و گفت:مزه نریز،بگو چیکار داری؟



-آ، قربون آدم چیز فهم، ببین من که شماره ایی از فرشته ندارم،الان از یه هفته هم بیشتر که من ندیدمش،بعد چطور با هم آشنا شیم ازدواج کنیم؟



-خیلی خب اینقد صغری کبری چیدی واسه چی؟



-بابا بگیر دیگه دختره ی خنگ!



آلما اخم کرد و گفت:بی ادب! مودب باش و گر نه کاری نمی کنما!



-باشه بابا غلط کردم ....آلمای عزیزم،بیا یه زنگ بزن به فرشته بگو بیاد باغ پرندگان من ببینمش.

romangram.com | @romangram_com