#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_136




-باید برم.



از آلما رو برگرداند.دستش به سوی دستگیره رفت اما آنقدر مقاومتش در برابر این فرشته ی زیبا کم بود که بدون فکر برگشت آلما را در میان بازوانش غرق کرد



و گرمی لب هایش را به لب های بی قرارتر از خود سپرد.



تشنه که به آب رسد محال است دل بکند از این خنکی و طعمی که مانندش نیست!



اما آلما در تمام مدت حس خوبی نداشت.این ب*و*سه انگار چیزی کم داشت.نه هجوم برد نه او را هل داد.آرام از او جدا شد.نکیسا متعجب نگاهش کرد و که آلما گفت:



-برو بیرون درم ببند.



نکیسا متعجب و نگران گفت: خوبی؟!



آلما رویش را از او گرفت و گفت:فقط برو.



نکیسا آهی کشید و بی صدا از اتاق بیرون رفت.آلما خسته بود از این عشق پنهانی که بیان نمی شد!



خسته بود از خواستنی که ابراز نمی شد!



نکیسا باید تصمیمش را می گرفت.با خشونت موهایی که نکیسا بسته بود را باز کرد و گفت:



-اگه دوسم داری پس دردت چیه؟ خب بیا جلو بگو...این ب*و*سه های شبونه ی مخفی حکمش چیه؟ وسوسه کردن من؟!



آهی کشید و کتاب روانشناسی درسی اش را در آورد تا با مطالعه ی آن بتواند فراموش کند تمام اتفاقاتی را که انگار در ذهنش تنظیم رژه می کردند. با خواندناولین صفحه از کتاب آنقدر غرق شد که یادش رفت دقایقی پیش در بازوانی اسیر بوده که مشتاقانه او را از ب*و*سه هایش گرم نگه داشته است....





********************



شکوفه با دیدن آلما گفت:کجا میری عزیزم؟



آلما مقنعه اش را روی سر مرتب کرد و گفت:میرم دنبال بیتا بریم انتخاب واحد ترم تابستون.



شکوفه متعجب گفت:اینترنت که تو خونه هست بگو بیتا بیاد همین جا انتخاب واحد کنین.



آلما تک خنده ایی کرد و گفت:زن دایی تمام عشقش به کافی نت رفتنه...با اجازتون.



-ظهر زود بیا، گفتم زری غذای مورد علاقتو درست کنه.



آلما دستی تکان داد و گفت:چشم.



با رفتن آلما نکیسا از اتاقش بیرون آمد.از پله ها که سرازیر شد با دیدن مادرش گفت:



-صبح بخیر مامان.



شکوفه با محبت لبخند زد و گفت:صبح تو هم بخیر عزیزم.



نکیسا همانطور که به سوی آشپزخانه می رفت گفت:بابا خونه اس؟



-آره تو کتابخونه اس.



نکیسا در چهارچوب آشپزخانه ایستاد و گفت:باهاتون حرف دارم.صبحونه بخورم میام.



شکوفه متعجب و نگران نگاهش کرد که نکیسا لبخند زد و گفت:اینجوری نگام نکن مامان خوشگلم، خیره.



شکوفه خندید و گفت:ایشالا، چی بهتر از این؟!



نکیسا چشمکی زد و داخل شد.خودش از یخچال پنیر و کره را درآورد چند لقمه خورد.زری برایش لیوان چای آورد.نکیسا آن را داغ داغ سر کشید از زری تشکر



کرد و از آشپزخانه بیرون رفت.شکوفه در سالن نبود.حدس زد به کتابخانه رفته.لبخند زد و پله ها را دو تا یکی طی کرد و بالا رفت.جلوی کتابخانه تقه ایی به در زد



و داخل شد.ساسان با دیدنش لبخند زد و گفت:مامانت آمار داده که قراره یه خیر پیش بیاد.



نکیسا لبخند زد روبروی آنها نشست و گفت:اگه همه موافق باشن چرا که نه



شکوفه عجولانه گفت:قضیه چیه؟ نکنه تصمیم گرفتی بلاخره داماد بشی مارو از نگرانی در بیاری!



نکیسا خندید و گفت:زدی به هدف مامان.



شکوفه با شوق بلند شد کنار نکیسا نشست.او را در آ*غ*و*ش کشید صورتش را ب*و*سید و گفت:



-مبارکه عزیزم.کی رو انتخاب کردی؟



نکیسا با شیطنت و لبخند گفت:یادمه پریروز که از سفر رسیدیم شما گفتین کسی رو برام در نظر دارین؟!


romangram.com | @romangram_com