#در_تمنای_توام(جلد_اول)_پارت_134
آلما فورا گفت:مخلوط!
بقیه هم بر طبق ذائقه ی خود نوعی را به ماهان گفتند که برایشان بیاورند.شقایق با اخم گفت:
-من پیتزا نمی خوام.
ماهان با تعجب گفت:پس چی بیارم شقایق خانوم؟!
شقایق بلند شد و گفت:منم باهاتون میام.
ماهان دستش را به سوی ماشینش دراز گفت:بفرمایین.
با رفتن شقایق و ماهان شرط بندی بر سر دود حلقه ایی قلیان باز شروع شد.در این بین روزبه شکست خورد.کیان با بدجنسی ابرویی بالا انداخت و رو به بیتا گفت:
-با اجازه ی بیتا خانوم.
بلند شد به سوی روزبه رفت و گفت:بلند شو داداش که دریا منتظرته.
روزبه با لبخند بلند شد و با شجاعت گفت:مرد و حرفش!
گوشیش را از جیبش در آورد آن را به دست بیتا داد.بلوزش را هم کند و کنار پای بیتا انداخت و به سوی دریا رفت.از پله های کناری پایین رفت و با قدم های محکم
به سوی آن رفت.بلاخره خود را به دریا زد.کیان سوت بلندی کشید و گفت:ای ول داداش، کارت درسته.
آلما موزیانه گفت:کیان برو اونور ببین چیه به صخره گیر کرده؟
کیان کنجکاوانه به طرفی که کیان گفته بود رفت.آلما از فرصت استفاده کرد و از پشت او را به سوی دریا هل داد.کیان نعره ای کوتاهی کشید و در آب فرو رفت.
آلما و بقیه با صدای بلند خندیدند.فرشته با شیطنت گفت:
-فقط آقا نکیسا مونده!
نکیسا مغرورانه گفت:منو نترسونین.دریا که ترس نداره.
بیتا ابرویی بالا انداخت و گفت:خب چرا به روزبه و آقا کیان ملحق نمی شین؟
نکیسا نگاهش به سوی آلما برگشت.آلما با لبخند نگاهش می کرد.مانند روزبه بلند شد.بدون شرم از وجود دختران جوان لباسش را کند و همان طرفی که کیان
به دریا پرت شد در آب شیرجه زد.صدای هورا کشیدن روزبه لبخند عاشقانه ایی را مهمان لب های زیبای بیتا کرد...مردها 20 دقیقه ایی در آب بازی کردند و سربه
سر هم گذاشتند.دخترها هم بدون توجه به آنها مشغول صحبت شدند.با آمدن ماهان و شقایق، آلما با خنده گفت:
-فقط شما در رفتینا!
ماهان که منظور او را نگرفته بود متعجب آلما را نگاه کرد اما وقتی پسرها را با لباس خیس دید که از آب بیرون آمدند لبخند زد و گفت:
-قسمت نبود.
ماهان پیتزاها را وسط نهاد و گفت:بفرمایین تا سرد نشده.
شقایق لازانیای خوش رنگش را جلویش نهاد و گفت:
-کسی دندون تیز نکنه که مال خودمه!
کیان کنارش نشست و گفت:مال خودت گدا، حالا کی خواست؟
شقایق چشم غره ایی به او رفت و مشغول غذایش رفت.در تمام مدت فرشته با لبخند به کارهای کیان نگاه می کرد و چقدر خوشحال بود قفل دل مردی چون
او را با کلید عشقش باز کرده!
عشق بازی نگاه هایشان به آغاز رسیده بود بدون درنگی از نگرانی فرداهای کمرنگ نیامده!
.....بعد از خوردن غذایشان با صدای زنگ گوشی فرزانه همه ی نگاه ها به سویش چرخید.فرزانه گفت:باباس، حتما می خواد بگه برگردیم
گوشی را جواب داد.همانطور که گفته بود شاپور از آنها خواسته بود دیگر برگردند.چون دیر وقت بود.فرزانه تماس را که قطع کرد و گفت:
-برگردیم؟
آلما نگاهش را در چشمان منتظر کیان دوخت و گفت:
-کیان جان تو فرزانه اینا رو برسون.خونه ی شما نزدیکتره.
فرزانه گفت:نه بابا مزاحم آقا کیان نمی شیم.
کیان با اخم گفت:مزاحمت چیه؟ خوشحال میشم.
romangram.com | @romangram_com