#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_281

آرام روبرویش نشستم .مدتی خیره نگاهم کرد و بالاخره به حرف آمد.



- چقدر این رنگ بهت می یاد! مثل همه رنگهای دیگه. تو اصلا هرچی می پوشی قشنگ می شی!



- خیلی خب ، زبون نریز!بگو چکارم داشتی؟



- راستش من یه تصمیمی گرفتم که میخواستم قبل از هرکس تو رو در جریان بذارم .راستش .........راستش میخوام برم انگلیس!



از حالت غمگین چهره اش ، دلشوره ای به جانم چنگ انداخت .بهت زده پرسیدم:



- کی میخوای بری؟ برای چه مدت؟!



- همین امشب این مساله رو مطرح می کنم .احتمالا تا آخر هفته هم عازم می شم، ولی........شاید برای همیشه !



حسی گرم و داغ در دلم فرو ریخت .از جملاتی که می شنیدم کم مانده بود قالب تهی کنم .باورم نمی شد .او بلافاصله پشت به من و رو به پنجره ایستاد .ناباورانه پشت سرش قرار گرفتم:



- فرزاد؟!



جوابم را نداد .نسیم خنکی که می وزید گونه های داغ و ملتهبم را قلقلک می داد .به آرامی از کنارش گذشتم روبرویش ایستادم .چنان بغض کرده بودم که با کوچکترین تلنگری به گریه می افتادم .



- برای چی میخوای بری؟ مگه چی شده؟!


romangram.com | @romangram_com