#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_276

لحنش رنگی از خشونت داشت .در حالیکه اشک می ریختم ، دستش را گرفتم و به التماس افتادم:



- خواهش می کنم بذار برم!من حالم خوبه، اگه دروغ نمی گی بذار برم دیگه!



بیتابانه مرا در آغوش کشید و بغض آلود گفت:



- خیلی خب کوچولوی قشنگم! گریه نکن که توی دنیا فقط اشکهای تو زجرم میده ! می برمت، فقط باید قول بدی که آروم باشی .



حتی در انتخاب جملات هم مرا بیاد فرزاد می انداخت .قلبم به سوزش افتاد ولی بلافاصله خواسته اش را اجابت کردم و هردو به راه افتادیم .جوی باریکی از خون، از محل سوزن سُرم که ناشیانه از دستم خارج شده بود .روان بود .حس مرموزی در سرم فریاد می زد که او قصد فریبم را دارد، چون نگران حالم است!



بالاخره جلوی در اتاقی متوقف شد، در را گشود و بدون آنکه نگاهم کند گفت:



- برو تو، فقط یادت باشه که خودت خواستی !باید آروم باشی!



التهابم به اوج خود رسید. با پاهایی لرزان قدم به داخل اتاق زیبا و روح نوازی گذاشتم . در کنار پنجره آن تنها یک تخت قرار داشت و شخصی به رویش آرمیده بود .نگاه هراس انگیزی به شایان انداختم و او با اشاره سر فهماند که جلوتر برم .با هرقدمی که به تخت نزدیک می شدم، تپش قلبم فزونی می گرفت . آن جسم سفید و بی حرکت ، فرزاد من نبود! جلوی تخت که رسیدم دیگر رمقی در بدن نداشتم . موجودی روی آن تخت آرمیده بود که تمام صورت و گردن و سینه و دستهایش در حصار باندهای سفید مخفی بود .دستگاههای مجهز و پیشرفته ای در اطرافش حلقه زده بودند .حتی تمام سرش هم باند پیچی بود .فقط چشمهای بسته و لبهای بی رنگش قابل رویت بود .فکر کردم که وضعیت بحرانی روحی ام او را بشدت نگران کرده است .تا جایی که ذهن مرا درگیر این موجود خیالی کند تا مرگ فرزاد برایم قابل هضم تر شود. با عصبانیت رو به شایان گفتم:



- این مسخره بازیها چیه؟ اینکه فرزاد نیست!



- بهتر بود اول صداش میکردی .درسته که خیلی باند پیچی شده ، ولی اون یه نشونه خوب داره .البته بگم که قدرت تکلم نداره، ولی صداها رو می شنوه و عکس العمل نشون می ده!



بی توجه به خون دلمه بسته روی دستم، قدمی سست و ناتوان برداشتم و به سمت جسم سفید پوش خم شدم. نفسهایش آرام و منقطع ، پوستم را نوازش میکرد. با صدای لرزانی گفتم:


romangram.com | @romangram_com