#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_264
- آخرین باری باشه که این حرف رو زدی!اگه میخوای عذابم بدی حرف نزنیم بهتره!
نگاه مخملی اش را به دور دستها دوخت و اینچنین شروع کرد:
- گذشته من غیر از سیاهی و غم چیزی نداره . کابوسی که حتی از یاد آوری اش وحشت دارم فقط میخوام بدونی که منم با زجر و عذاب آشنا هستم .حتی احساسهایی مشابه تو دارم .خیلی کوچیک بودم که پدرم، مادرم رو طلاق داد. اون زن خیلی زیبا بود، خیلی زیبا. حتی اسمش هم مثل خودش قشنگ بود، طناز! پدرم برای بدست آوردن اون خیلی زحمت کشید و مجبور شد از خیلی چیزها حتی خانواده اش بگذره ، چون عاشقش بود .ولی همون زیبایی کار دست مادرم داد. اون زن فوق العاده خوب و مهربونی بود ولی با دوستهای نابابی آشنا شد که رفته رفته به منجلاب کشیده شد .اون به مواد مخدر معتاد شد!پدرم وقتی متوجه شد ، از اونجا که دیوانه وار عاشقش بود ، خودش اونو توی خونه بستری کرد تا ترکس بده و این موضوع رو از همه پنهان کرد .من اون موقع شاید سه ساله بودم، ولی هنوز نعره هایی رو که مادرم موقع ترک می کشید بیاد دارم . پدر اونو توی یکی از اتاقها بستری کرد. تو حتی تصور هم نمی کنی من چه زجری متحمل می شدم .از ترس فریاد های اون، سرم رو زیر بالش پنهان میکردم و می زدم زیر گریه . تا اینکه پدر طاقت نیاورد و به بهونه مسافرت،منو فرستاد خونه عمه مهتاب .ولی من تا مدتها وقتی می خوابیدم ، کابوسهای وحشتناکی به سراغم می اومد .وقتی به خونه برگشتم که مادرم سالم و سرحال مواد رو ترک کرده بود .اونقدر خوشحال شدم که بمحض دیدنش ، صورتش رو بوسه بارون کردم .توی عالم بچگی، فکر میکردم که اون سرما خورده بود و حالا خوب شده! زندگی ما تازه داشت جون می گرفت .پدر تمام دوستهای مادر رو تهدید کرد و پای همه شون از زندگی ما بریده شد .کار و کاسبی بابا هم رونقی گرفت و از اون محله رفتیم .ولی اعتیاد به مواد مخدر بد دردیه!مادر بعد از یک مدت دوباره برگشت سر خونه اول! نمی دونم چه اتفاقی افتاد، فقط یادمه که یه روز با عمه رفتم گردش. اون روز عمه همه اش گریه میکرد ولی به من خیلی خوش گذشت! بعد از اون روز وقتی به خونه برگشتم ، دیگه هیچوقت مادر رو ندیدم.پدر تمام وسایل ، عکسها و یادگاریهای اون رو به ته باغ برد و یکجا به آتش کشید و یه روز تماما بر سر خاکستر عشق از دست رفته اش گریه کرد!
من خیلی کوچیک بودم ، به همین خاطر نفهمیدم که اون روز چه اتفاقی افتاد ولی بعدها که بزرگتر شدم ، عمه برام تعریف کرد که یه روز بابا خیلی اتفاقی، زودتر از همیشه از سرکار بر می گرده خونه و مادر رو با یه مرد غریبه می بینه! آخه پدر اجازه نمی داد که اون از خونه خارج بشه .ظاهرا برای بدست آوردن مواد، مجبور شده بود کارهای ناشایستی بکنه! البته بعدا مشخص شد که اون حربه ای بود برای خدشه دار کردن شخصیت پدر .ولی بهر حال این حادثه تلخ رخ داد! شاید تو نتونی تصور کنی شیدا، ولی من یه مَردَم و می فهمم دیدن اون صحنه زجرآور برای یه مرد یعنی مرگ واقعی؛ یعنی اوج بدبختی ، یعنی یه کابوس هولناک! برای همین! دیروز اون عکس العمل غیر ارادی رو از خودم بروز دادم . توی ضمیر ناخودآگاه من، تصور غلطی از این جور اتفاقها حک شده که به راحتی از بین نمی ره!
ولی پدر من مرد مقاومی بود، با تمام عشقی که به مادرم داشت اونو توی قلبش کشت و مدفون کرد و زندگی رو از اول ساخت .اون حالا همه عشقش رو صرف من میکرد. ولی منم با تمام محبتهای بی دریغ اونکه سعی میکرد جای خالی مادر رو برام پر کنه، دچار کمبود شدم .یه جور پارادوکس«تناقص» شخصیتی !مادر من، منو توی بحرانی ترین لحظات زندگیم تنها گذاشت و این درد بزرگیه! تنها دوست صمیمی و عزیز من آرش بود.هنوز هم لحظه به دنیا اومدنش یادمه .من اون پسر بچه تپل و سفید و دوست داشتنی رو بیشتر از هرچیزی می خواستم .هشت ساله بودم که آرش بدنیا اومد .مونس تمام لحظه های تنهایی و تاریکی من! فقط خدا می دونه که چقدر دوستش داشتم و تمام وقتم رو با اون پر میکردم .اونم دقیقا احساس منو داشت و از دوری ام بی قراری میکرد .ارتباط ما روز به روز صمیمانه تر می شد تا اینکه دست روزگار، ضربه سخت و هولناک دوم رو وارد کرد و آرش رو ازم گرفت .اونم توی اوج جوانی! نمی تونم برات بگم چه حالی داشتم .انگار آرش جزیی از وجودم بود چون با رفتنش یه دفعه تهی شدم . همه چیز برام بی معنی و پوچ شده بود .ولی ذهنم درگیر مساله الهام شد که از مرگ یکدونه برادرش حسابی صدمه دید. یه مدتی با الهام سر وکله زدم تا حالش بهتر شد .در صورتی که خودم بیشتر از هرکسی به دلداری احتیاج داشتم .کار و کاسبی پدر روز به روز رونق بیشتری می گرفت ولی هرگز تن به ازدواج مجدد نداد. منم بعد از اینکه حال الهام بهتر شد رفتم خارج از کشور و اونجا ادامه تحصیل دادم .مدتها اونجا زندگی کردم ولی دلم طاقت نمی آورد و دائما به پدر و عمه و الهام سر می زدم .دائما توی سفر بودم .از این شهر به اون شهر.انگلیس به نروژ ، از ایتالیا به استرالیا! اصلا یک جا بند نمی شدم .درست مثل کولیهای سرگردون!ولی درد من این چیزها نبود هنوز از احساس تهی بودن لبریز بودم و زجر می کشیدم. بعد از اتمام تحصیلم، به ایران برگشتم .این شرکت رو خریدم و با راهنمایی های پدر، وارد بازار کار شدم .من آدم کم حرف و تو داری بودم و هیچوقت توی زندیگم دوستهای زیادی نداشتم .روزها برام کسل کننده و یکنواخت بود و فقط کار من رو راضی میکرد .البته اینجا هم آروم و قرار نداشتم و به بهونه بستن قرار داد، دائما در سفر بودم .شب و روز مثل آدم آهنی ، بی هدف کار میکردم و فکر میکردم خیلی خوشبختم! تا اینکه اون روز تو رو توی شرکت دیدم......
فرزاد سکوت کرد و آه عمیقی کشید .بدون اینکه پلک بزنم نگاهش کردم .قطره اشکی بر روی گونه ام سرسره بازی میکرد .دلم می خواست گوشه دنجی را می یافتم و زار می گریستم! در باورم نمی گنجید که این پسر معصوم و مرموز و به ظاهر مرفه بی درد، تا این حد رنج کشیده باشد! چقدر خود را به او نزدیک می دیدم، آنقدر نزدیک که گویی یکی بودیم! حالا در می یافتم غم همیشگی در نگاهش از کجا نشات می گرفت . فرزاد فشار ضعیفی به دستم وارد کرد و با لحن زیبایی ادامه داد:
- خیلی خسته بودم ، خسته روحی و جسمی! از در اتاق که بیرون اومدم متوجه شخصی شدم که جلوی شیشه ایستاده و به بیرون زل زده .خیلی تعجب کردم .از دور هیکل زیبا و ظریف دختری رو دیدم که پالتوی قشنگ و گرون قیمتی، بدن نحیفش رو بغل گرفته بود .نزدیکتر که رسیدم متوجه شدم که جمله ای رو زیر لب زمزمه می کنی .دلم طاقت نیاور منتظر بمونم .دوست داشتم زودتر چهره این دختر ظریف و کوچولو رو ببینم! نمی دونی وقتی برگشتی و با اون چشمهای درشت و هزار رنگ که یه حلقه اشک هم توش موج می زد ، نگام کردی چه حالی شدم! یه چیزی توی وجودم ذوب شد و ریخت! باور نمی کنی ولی کم مونده بود که همون جا بیهوش بشم! من سفرهای زیادی رفته بودم و زنهای مختلفی رو دیده بودم، ولی توی تمام عمرم حتی یه نقاشی هم به زیبایی تو ندیدم! وقتی گفتی سه هفته اس که اینجا استخدام شدی ، آه از نهادم در اومد که چرا اینهمه مدت از تو غافل بودم!حتی وقتی خودت رو شیدا معرفی کردی، تو دلم گفتم« اسمش هم مثل خودش دیوونه کننده اس!» تو با عجله شرکت رو ترک کردی و بدون اینکه متوجه بشی، همه چیز منو با خودت بردی .دلم رو، هوشم رو و زندگیم رو! اولش فکر کردم شاید خواب دیدم یا از خستگی زیاد دچار توهم شدم، ولی خورده های اون فنجون که حالا مثل اشیاء عتیقه و با ارزش توی اتاقم نگهدای می شن، حقیقت محض حضور تو رو تداعی میکرد. تازه اون موقع بود که فهمیدم تا حالا زندگی نمیکردم و همه چیز برام رنگ تازه ای گرفت .دچار یه حسی شده بودم که برام تازگی داشت .یه حس شیرین و چسبناک! پدر از همون شب در جریان عشق من قرار گرفت .آخه وقتی رفتم خونه از دختری بارش حرف زدم که به طرز دیوانه کننده ای زیباست! بعد در عین سادگی ازش پرسیدم با یه خانم چطوری باید رفتار کرد .نمی دونی چه عکس العملی نشون داد ، اول قاه قاه خندید ، بعد خیره نگام کرد و پرسید:« نکنه عاشقش شدی؟» فوری هول شدم و گفتم :«نه!» ولی خودم هم می دونستم که دروغ می گم، چون از همون لحظه اول دوستت داشتم! حتی پدر هم صادقانه گفت که نمی تونم فریبش بدم و اون فهمیده بود که تو رو می خوام! به نظر اون، حالت نگام یه جور عجیبی شده بود. اون گفت که خودش هم با یه نگاه عاشق مادرم شده بود! اونشب لحظه شماری میکردم که زودتر صبح بشه و تو رو ببینم . تا صبح صدبار به ساعتم نگاه کردم، حتی توی شرکت هم همین حالت کلافه رو داشتم و این برام خیلی عجیب بود! از اون روز به بعد یه حال و هوای دیگه داشتم .هرچیزی که تو بهش دست می زدی برام حکم طلا رو داشت! همه اش دلم می خواست با کوچکترین بهانه ای تو رو به حرف بگیرم .حتی شنیدن صدات هم برام یه آرزو بود .اون روزی که تو رو با لپهای پر از کیک دیدم، چیزی نمونده بود از خنده ریسه برم!بنظر تو دوست داشتنی ترین و بامزه ترین دختر روی زمین بودی.هرچه بیشتر می گذشت و بیشتر با خصوصیات اخلاقی تو آشنا می شدم ، بیشتر شیفته ات می شد .اون روزی که به راحتی انگلیسی صحبت کردی.به توانایی تو ایمان آوردم .تغییرات جالب توجه اتاق بایگانی و اون گلهای قشنگ، نشون دهنده یه دنیا استعداد و سلیقه بود. تو فوق العاده بودی! پاک و معصوم و بی غل و غش؛ درست مثل یه بچه کوچولو!حتی وقتی خوابت می اومد هم دوست داشتنی بودی .همه چیز تو برام زیبا و جالب بود.ترسیدنت، خندیدنت ، اخم کردنت و حتی عصبانیتت!تلاش کردم تا با خودت صحبت کنم و اطلاعاتی از شخصیت و زندگی ات بدست بیارم ولی تو بدون اینکه بفهمم چرا، منو محکوم کردی و عصبانی شدی .از لا به لای حرفات متوجه شدم که تو از یه موضوعی رنج می بری. ترس بی دلیل تو از من و اعمال و رفتارت، جرقه ای رو توی ذهنم روشن کرد.اون روز وقتی که رفتی خیلی از دستت عصبانی شدم .با خودم عهد کردم فراموشت کنم و برات هزار جو نقشه کشیدم ولی اون تصمیم فقط یه لحظه دوام داشت، چون من قادر نبودم که از تو دل بکنم! من مجبور شدم اعتراف کنم که از همون لحظه اول تو رو دوست داشتم .دختر مغروز و سرکشی که فقط یه لحظه و یه نگاه، برای دیوانه وار عاشقش بودن کافی بود. من خودم رو مرد مغروری می دونستم که به راحتی دُم به تله نمی ده ولی غرورم، در هاون عشق تو ذره ذره نرم شد و من بازنده بودم! چون دلم نمیخواست تو رو ناراحت کنم ، خودم رو کنار کشیدم .ولی فقط خدا می دونه که توی چه برزخی دست و پا می زدم .مانیتور اتاق من همیشه خاموش بود ، ولی از اون لحظه که تو به اون اشاره کردی، دیگه حتی یه لحظه هم خاموش نشد! گاهی اتفاق می افتاد که وقتی به خودم می اومدم می دیدم ساعتهاست از کارم عقب افتادم و فقط کارهای تو رو تماشا می کنم! من اولین قدم خصمانه رو برداشتم تا خیال تو رو راحت کنم که از طرف من خطری تهدیدت نمی کنه، ولی وقتی می دیدم با چه ت**** کارهای سنگین من رو انجام می دی، دلم میخواست زار زار گریه کنم! از خودم بدم می اومد! اون روزی که فرشاد براتون پانتومیم اجرا میکرد رو حتما یادت می یاد .من داشتم تو رو از طریق دوربین می دیدم! از اتاق بایگانی که اومدی بیرون، فرشاد ادای تو رو در آورد، داشتم دیوونه می شدم .من به هیچ کس اجازه نمی دادم تو رو مسخره کنه .نمی دونم چرا با تمام خودداری ، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اون داد و قال رو راه انداختم .دیدن چهره معصوم تو که از عصبانیت من ترسیده بودی، قلبم رو آتیش می زد .یادته که الهام با عصبانیت اومد به اتاق من؟ می خواست به قول معروف، حق حسابم رو بذاره کف دستم، ولی وقتی منو توی اون حالت رقت انگیز دید، با تعجب پرسید دلیل این رفتارهای ضد و نقیضم چیه .منم براش توضیح دادم که مدتهاست تو رو دوست دارم و از کار فرشاد دلخورم! الهام از پیشامد این مساله خیلی خوشحال شد ولی من میخواستم که فعلا این مساله مسکوت بمونه و اونم قبول کرد .ولی یه اتفاق شیرین رخ داد که خیلی از تردیدها و مشکلات رو حل کرد و باعث شد که بفهمم تو هم نسبت به من بی علاقه نیستی .احساسی که تو بشدت از اون می ترسیدی و دلت میخواست بهر نحوی که شده اون رو نادیده بگیری! شیدا باور کن که اگه اون سیلی رو به من نمی زدی ، خیلی از مشکلات حل نمی شد! تو با زدن سیلی ، نشون دادی که به من علاقه داری .اونشب ساعتها توی خیابان پرسه زدم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید کلاف سردرگم و پیچ در پیچ زندیگم رو بدست تو بسپارم تا اون رو رج به رج ببافی، هر طور که دلت میخواد!اون سفر کاری هم فرصت مناسبی بود تا خودم رو محک بزنم و یه فرصتی هم به تو بدم . خودم رو در میزان علاقه ام به تو آزمایش کنم و تو هم فرصتی برای بهتر فکر کردن و درست تصمیم گرفتن داشته باشی .وقتی ازت دور شدم تازه فهمیدم که به اندازه تمام دنیا می خوامت!انگار تو برام حکم اکسیژن رو داشتی، شاید باورت نشه ولی اگه روز چند بار زنگ نمی زدم و صدات رو نمی شنیدم ، او روز مثل دیوونه ها بال بال می زدم! حالا دیگه اونجا هم بیقرار بودم و دلم میخواست زودتر برگردم .تمام جاذبه های اونجا برام سرد و بی معنی بود .هرجا رو که نگاه میکردم ، تو رو می دیدم؛ با همون لبخند قشنگ و نگاه آسمونی!وقتی برگشتم شرکت تو رو دیدم ، خیلی جلوی خودم رو گرفتم که کار ناشایستی نکنم! دلم برات یه ذره شده بود.تو با او دست مصدومت، عین یه فرشته کوچولو خواستنی بودی! ولی حتی تصور هم نمی کنی که چقدر منو عذاب می دادی! تو رو که توی اون حالت می دیدم فکر میکردم که همون دستم تیر می کشه! خنده داره ولی من دیوانه وار به جنون عشق تو معتاد شده بدم .خودم رو عاشقی می دیدم که برای رسیدن به معشوق ، حتی حاضره جونش رو فدا کنه! اگه اجازه داشتم حتی بجای تو نفس هم می کشیدم تا متحمل سختی نشی! ولی سر به هوایی تو بیچاره ام میکرد. اگه اون روز به موقع سر نمی رسیدم و تو رو از زمین خوردن نجات نمی دادم، معلوم نبود چه بلایی سر خودت می آری! شیدا اگه همه دنیا رو به من می دادن، حاضر نبودم با اون لحظات کوتاهی که تو کنارم بودی عوض کنم! تازه اون موقع بود که فهمیدم یه انسانم نه یه آدم آهنی که فقط برای کار آفریده شده.یه انسان که همه جور احساس داره! به پیشنهاد پدر بود که با دادن اون هدیه و نامه، راز چندین ماهه رو فاش کردم . وقتی فرداش به شرکت نیومدی ، مثل دیوونه ها دور خودم می گشتم .اگه الهام جلوم رو نمی گرفت همون موقع می اومدم خونه تون! ولی با رسیدن شایان همه چیز برام روشن شد.شایان گفت که تمام شب رو زیر بارون گریه کردی و بعد هم یه سرمای سخت خوردی .کم مونده بود بشم ! آرزو میکردم من بجای تو بودم و مریض می شدم .دلم میخواست سلامتیم رو دو دستی تقدیمت کنم و تو رو با اون حال زار نبینم .شایان با دیدن من توی اون وضعیت همه چیز رو فهمید .اون پسر عاقل و منطقی ای بود و ما مثل دو تا مرد با هم صحبت کردیم .من همه چیز رو براش گفتم .حتی در مورد خودم .اونم سرگذشت تو رو برام گفت ؛ دقیق و مو به مو! هر اتفاقی که برات افتاده بود. باور می کنی اگه بگم تمام اون مدت سه روز که تو نبودی ، من توی شرکت مثل دیوونه ها راه می رفتم و فکر میکردم .بدون اینکه حتی یه لحظه پلک روی هم بذارم ! بعد از اون ، چند بار به دیدن دکتر آرمان رفتم و از راهنمایی هاش برای نزدیک شدن به تو استفاده کردم .آخ شیدا، کاش می فهمیدی وقتی می گفتی باید از هم دور باشیم، چه حالی داشتم .تو از این مساله واهمه داشتی که من بعد از فهمیدن گذشته ات، تو رو ترک کنم؛ غافل از اینکه من همه چیز رو می دونم! اون روز توی همون اتاقی که تو رو بهش دعوت کردم، ساعتها اشک ریختم و با خودم فکر کردم حالا دیگه باید چکار کنم! نمی دونی سولیا چکار میکرد. بیچاره تا حالا اشک و زاری منو ندیده و حسابی ترسیده بود. وقتی تو رو دیدم که سرت رو گذاشتی روی میز و گریه می کنی ، جیگرم آتیش گرفت .ولی از طرفی خوشحال شدم که از احساس تو هم سر در آوردم! سعی کردم تو رو به حال خودت بذارم تا با احساست کنار بیای و خودم از دور، دیوانه وار می پرستیدمت! یه جور سوختن و ساختن دلچسب و عجیب وغریب! هر چند که دلم میخواست به علاقه ام اعتراف کنم ؛ اعتراف شیرینی که شب خواستگاری الهام، اگه یه کم دیگه اونجا می ایستادی ، می شنیدی.باید اعتراف میکردم که اگه اراده میکردی همون لحظه جونم رو فدات میکردم تا بفهمی چقدر می خوامت! ولی تو مثل غزال گریز پا فرار کردی .تصور می کنم ازدواج شایان و الهام بیشتر از اینکه برای خودشون خاطره انگیز باشه، برای من بود . چون جشن عقدشون بهترین روز زندگی من محسوب می شد! اون رقص خاطره انگیز با فرشته ای که همه نگاهها رو به دنبال خود می کشید، حتی توی خواب هم برام باور کردنی نبود! فکر می کنی من از نگاههای پر التمای بقیه پسرها که روی تو قفل می شد، غافل بودم؟ نه عزیزم، من حواسم به همه اونها بود و از اینکه می دیدم تو حتی یه نیم نگاه هم بهشون نمی کنی، غرق لذت می شدم! هر چقدر عقلم نهیب می زد که اینجا ایرانه و این یه دختر مغرور و لبریز از حجب و حیای شرقیه، ولی دلم می گفت اگه این پری دریایی زیبا رو نداشته باشی ، تا آخر عمر حسرت می خوری! توی اون لحظه خیلی خودمو کنترل کردم ولی یه حس مرموزی توی دلم می گفت که ای کاش می تونستم این پری دریایی خوشگل رو بدزدم و با خودم ببرم یه جای دور که هیچکس غیر از خودم نگاش نکنه! ولی این کار رو نکردم ، هیچکس هم نفهمید تو با اون چشمهای مست و خمار و خواب آلود، چه آتیشی به جونم زدی و باز هم هیچکس نفهمید من اونشب تا صبح توی ماشین و توی خیابون نشسته بودم و زل زده بودم به پنجره اتاق الهام! به همین خاطر، صبح زودی توی حیاط بودم .دیدن تو با اون لباس قشنگ و موهای بافته شده که مثل بچه کوچولوها دنبال اون پروانه می دویدی، چنان احساسات فرو خورده منو که ساعتها برای سرکوبش زحمت کشیده بودم، تحریک کرد مثل حباب روی آب ترکید و محو شد! دلم نمیخواد خاطره کذایی و عذاب آور کناره گیری چند روزه تو از من و اون حادثه دلخراش مهمونی خونه ما رو تداعی کنم .فقط می گم که حضور تو توی اون اتاق، مثل یه رویا بود .تا مدتها بعد از رفتنت ، رختخوابم بوی تو رو می داد .وقتی سرم رو می ذاشتم روی بالش، از عطر موهات مست می شدم و با بغض می خوابیدم! شیدا اگه تو می دونستی که وجودت چقدر برای من مقدس و عزیزه ، حتی به شوخی هم نمی گفتی که به شرکت نمی یای!
حتما اونشب بارونی و اون مهمونی خونه خودتون رو بیاد داری؟ تو اونشب با اون شوخی وحشتناک و اون دلبریها، بلایی سر من بیچاره آوردی که تا خود صبح راه رفتم و به خودم پیچیدم! همه لحظه های بودن با تو سرشار از خاطره اس، لبریز از هیجان و التهاب! تو سرتاپا شور زندگی هستی، یه عشق مجسم! همه چیز تو برام شیرین و دوست داشتنیه؛ دعوا کردنت ف شیطونی هات، حتی شرم و حیات! حاضرم سالها از عمرم رو بدم ولی صورت خجالتزده و سرخ از شرم تو رو دو دقیقه بیشتر تماشا کنم!حتی توی لحظه هایی که بهت درس سوار کاری می دادم و همه حواست اینطرف و اونطرف بود، هم برام دوست داشتنی بودی ! گاهی دیدن تو با اون موهای بافته و صورت لبریز از بازیگوشی که از هر فرصتی برای اتلاف وقت و در آوردن حرص من استفاده میکردی، بدجوری احساساتم رو قلقلک می داد! ولی شیدا اون چیزی که بیشتر از همه، وجود تو رو برام ارزشمند میکرد ، اخلاق و منش تو بود. برخوردهای متضاد تو باعث می شد برای شناختن هر چه بهترت تلاش کنم . دختر رویاهای من ، بیشتر از اینکه زیبایی اش برام ملاک باشه، سادگی و معنویت بیش از اندازه و اخلاقهای منحصر به فردش منو جلب کرد .برام خیلی جالب بود که وقتی من خیلی آروم و خونسردم ، تو عصبانی هستی در صورتی که من حسابی عصبانی ام تو با آرامش کامل برخورد می کنی! یادت باشه که من هرگز فراموش نمی کنم تو وقتی ناراحتی منو می بینی ، تمام تلاشت رو می کنی تا منو خوشحال کنی و نمی دونی که من چقدر لذت می برم! صبوری و تحمل بالای تو در مشکلات در کنار متانت و وقار بیش از اندازه ات از نگاه من ستودنیه .احساسهایی مثل ترس و لبریز بودن از شوق و سلیقه و حتی گاهی غرور و شجاعت هم شخصیت کامل تو رو کاملتر می کنه. تمام این خصوصیات در کنار هم برای دختری به سن تو شگفت آوره!همه اینها باعث شد من به این باور برسم که تو بهترین و کاملترین دختری هستی که تا به حال دیدم! حالا میخوام صادقانه اعتراف کنم، اعترافی که ماههاست زبونم برای ابرازش می سوزه!
فرزاد جمله اش را قطع کرد و نگاه سرگردان و آشفته اش را به من دوخت .پس از نطق غراء و عاشقانه اش ، با چشمهای از حدقه در آمده و دهان نیمه باز مستقیما به او نگاه کردم .جملات شیرین و سخنانی که حتی در خواب هم آنها را متصور نمی شدم، همچون نیزه ای قلب عاشقم را هدف می گرفت .لحظه ای نگاهم کرد و ناگهان به خنده افتاد.
- نگاه کن تورو خدا! شیدا تو باز چشات رو این شکلی کردی؟ بابا به چه زبونی بگم که تحملش رو ندارم؟ عاشق کشی هم حدی داره دختر!
زبان خشک شده ام را روی لبهای ملتهبم کشیدم و آن را مرطوب کردم.
- ف....فرزاد.......من اصلا باورم نمی شه!
romangram.com | @romangram_com