#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_244

- تو رو خدا حرف بزن دختر! تو که منو دیوونه کردی ، چی شده آخه؟!



کاش می شد تا ابد همانطور بمانیم. چقدر احساس امنیت میکردم .زیر لب با هق هق زمزمه کردم:



- فرزاد......اون......



نگذاشت جمله ام را تمام کنم .مرا از خود جدا کرد و پرسید:



- اون چی؟ اون کیه؟!



- آقا حیدر.....



پیش از آنکه حرف دیگری از دهانم خارج شود مرا رها کرد و بسرعت به ته باغ دوید؛ چنان با عجله گویی او را هم دنبال کرده بودند! با رفتن او، همان سگ زشت و پشمالو هم به دنبالش روان شد . دلم در تب و تاب بود .سعی کردم برخیزم ولی گویی که کتک جانانه ای خورده باشم . تمام بدنم درد میکرد و قدرت حرکت نداشتم! آن جدال سخت و طاقت فرسا تمام انرژی ام را به یغما برده بود. دامنم را کنار زدم و به زخم های پایم که از بعضی از آنها خون جاری شده بود، نگاه کردم . صدای قدمهایی به گوش می رسید. با وحشت سر بلند کردم و بچه ها را دیدم که خوشحال و خندان بسمت ویلا می رفتند .دلواپس فرزاد بودم، با صدایی که به شدت گرفته بود، فریاد زدم:



- شایان.....سیامک!



همه نگاهها بسمتم چرخید .بلافاصله وسایلی را که در دست داشتند .رها کردند و به سمتم دویدند . شایان جلوی پاهایم زانو زد و وحشتزده پرسید:



- چی شده شیدا؟! این چه سر و وضعیه؟!



با گریه پشت ساختمان را نشان دادم و نالیدم:


romangram.com | @romangram_com