#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_233
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
- «ش» بده!
صدای خندان سیامک بود .من گفتم:
شبهای درازیست که در خلوت دل بیدارم در بزم غریبانه ای از عشق تو دعوت دارم
نگاهم با چهره فرزاد که روبرویم نشسته بود، گره خورد. خیره در چشمهایم گفت:
من و دل در شب هجرش همه شب بیداریم دل پی شکوه او، من پی دلداری دل!
نوبت نرگس بود
لحظه هجوم غربت ، لحظه ای بود که تو رفتی سیل غم زندگیم و برد، وقتی که پل و شکستی
سیامک جوابش را این چنین داد:
یا رب! این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشن حسود چمنش
نوبت شایان بود ولی هرچه فکر شعری که با حرف «ش» شروع شود به یاد نیاورد، بنابراین با ناراحتی گفت:
romangram.com | @romangram_com