#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_222



به جمع خانواده که نزدیک شدیم به آرامی گفت:



- تو برو پیش نرگس و سیامک ، منم می رم دوتا چایی می ریزم و می یام .



- تو چرا زحمت می کشی ؟برو، خودم می آم از همه پذیرایی می کنم



- وقتی می گم برو، یعنی باید اطاعت کنی .حرف هم نباشه! در ضمن زحمتی نیست



این را گفت و بسمت محفل گرم پدر و مادرها رفت .از جمله دستوری اش خنده ام گرفت .بسمت سیامک که دورتر از بقیه نشسته بود رفتم .با شنیدن صدای پایم به عقب برگشت.



- بالاخره اومدین؟ کجا رفتین شما؟ پس فرزاد کو؟



کنار نرگس که روبرویش نشسته بود، جا گرفتم و جواب دادم:



- الان می یاد ، داره چایی می آره..... جای خاصی نبودیم، برای هواخوری رفتیم همین اطراف



نگاهی به نرگس کردم و گفتم:



- همون جا که شما رفتید و ما رو نبردید!




romangram.com | @romangram_com