#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_213



- آره خوبم؛ هیچ وقت توی زندگیم اینقدر خوب نبودم!



- ولی من اینطور فکر نمی کنم! انگار تو عالم هپروتی !



نگاهی به چهره خندان من کرد و با نفسی عمیق، دستی میان موهایش فرو برد .حالتی کلافه و سردرگم داشت .باز به چشمهایم خیره شد و بدون مقدمه گفت:



- شیدا باور نمی کنی اگه بگم گاهی حس مالکیت خفه ام می کنه، ولی فکر می کنم حالا دیگه وقتش باشه، دیگه تحملم تموم شده!میخوام در مورد یه مسئله ای باهات صحبت کنم!



نگاهش را تاب نیاوردم و سر به زیر انداختم



- چه مساله ای ؟



- اول باید سرت رو بلند کنی تا بگم



قلبم بشدت به تلاطم افتاد. دلم گواهی می داد که بالاخره زمان گفتن حقایق و بیان احساسات فرا رسیده است .فنجان قهوه ای را برداشت و با آرامش شروع به خوردن کرد .او جرعه جرعه قهوه اش را می نوشید و من اضطرابم را! کم کم داشتم طاقت از کف می دادم که به حرف آمد:



- یه کمی سخته ولی باید بگم.یعنی می دونی.........اینجا توی ایران و با یه دختر شرقی حرف زدن یه کمی سخته.با تو حرف زدن که از همه کارهای دنیا سخت تره! چون من با یه دختر سرکش و لجباز ولی در عین حال حساس و محجوب طرفم ! می دونی شیدا، من مدتهاست که..........



- به به؛ سلام به جوانهای سحرخیز !خوب خلوت کردید دوتایی!




romangram.com | @romangram_com