#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_207
ناباورانه به فرزاد نگاه کردم .آنقدر از دستش دلگیر و عصبانی شدم که با گامهای بلند خود را به او رساندم و آرام غریدم:
- این اینجا چکار می کنه؟!
مثل همیشه با آرامش دیوانه کننده اش لبخندی نثارم کرد .
- کی عزیزم؟
- آقا حیدر!
با تعجب نگاهی به چهره برافروخته ام انداخت.
- زودتر فرستادمش که اینجا آماده حضور پرنسس های عزیز ما بکنه! حالا مگه چه اتفاقی افتاده ؟تو ناراحتی؟
مشتم را گره کردم و نالیدم:
- کاش نمی آوردیمش ، یعنی نباید می اومد!
با عصبانیت بسمت ویلا رفتم . بچه با سر و صدا وسایل را کف ویلا انباشته بودند و با لودگی از فرزاد میخواستند تا تکلیف آنها را مشخص کند .با ورود او، هرکس گوشه ای نشست و برای رفع خستگی ، کش و قوسی به بدنش داد .فرزاد مستقیما به سمتم آمد وگفت:
- می شه چند لحظه با من بیای؟ میخوام یه چیزی رو نشونت بدم!
romangram.com | @romangram_com