#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_188
با اینکه از شدت گرسنگی در حال مرگ بودم .به تلافی اذیتهایش، با لجبازی نگاه بی تفاوتی به دستش انداختم و آرام زمزمه کردم:
نمی خورم!
چرا؟ مگه نگفتی خیلی گرسنه ای؟!
آره ، ولی حالا دیگه نیستم!
اینو که بخوری اشتهات بر میگرده بیا عزیزم
از سماجتش لذت می بردم ولی باز هم امتناع کردم .این بار با لحنی کلافه گفت:
- ای داد بیداد! چه ات شده دختر؟ تو الان بیشتر از هرچیزی به غذا احتیاج داری. دو روزه که چیزی نخوردی!
با بی خیالی شانه هایم را بالا انداختم که ناگهان فریادش قلبم را از جا کند .
- تو چرا اینقدر لجباز و سرکشی؟ چی رو میخوای ثابت کنی ؟ اینو میخوری یا به زور بکنم توی حلقت؟!
با ترس توام با ناباوری نگاهش کردم .سر در نمی آوردم چرا گاهی تا این حد خشن و غریبه می شد! البته چرا سر در می آوردم ؛ به واقع هرگاه که نسبت به خود و سلامتی ام بی تفاوت بودم، او را بشدت عصبانی میکردم
هرچند که بی نهایت ترسیده بودم ولی احساس کردم خشونتش را هم عاشقانه دوست دارم .چه بسا که چهره اش در این حالت ، جذابتر هم می شد! ولی با این حال، توقع هیچ خشونتی را از جانب عزیزانم نداشتم و بسرعت می رنجیدم.
romangram.com | @romangram_com