#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_179

این را گفت و با چشم و ابرو به فرزاد که در گوشه ای دورتر با دکتر صحبت میکرد، اشاره کرد.با خجالت لبخند زدم.



- این پرت و پلاها چیه می گی دیوونه!عاشق کدومه؟ بجای این حرفها صداش کن بیاد اینجا.میخوام بگم خودش رو بخاطر این مساله ناراحت نکنه، اون بی تقصیره!



شایان ضربه ای روی بینی ام زد.



- خیلی خب فسقلی! صداش می کنم



بازهم سفارشاتی کرد و خارج شد .الهام و مهتاب خانم هم صورتم را بوسیدند و بیرون رفتند .نمی دانستم باید به فرزاد چه بگویم .هنوز افکارم انسجام نیافته بود که با زدن ضربه ای به در، وارد شد .با دیدنش تپش قلبم بشدت گرفت . چهار چوب در، اندام ورزیده اش را قاب گرفته بود و تابلوی بی نهایت زیبا و ابدی از او در ذهنم می ساخت .لبخند زدم:



- پس چرا نمی آیی تو؟منتظر اجازه ای؟!



با لبخندی کم جان، سرش را بعلامت مثبت تکان داد .خنده ام گرفت :



- شما صاحب اختیارید رئیس! شرمنده مون نکنید .بفرمایید خواهش می کنم!



به لحن شیطنت آمیزم لبخند عمیقی زد . در را به آرامی بست و همچون نسیمی کنارم نشست .



- چطوری خانم؟!



- خیلی خوبم ، ببخشید که نمی تونم بلند شم .می دونی که ابدا دختر بی ادبی نیستم!


romangram.com | @romangram_com