#چشم_هایی_به_رنگ_عسل_پارت_176
- بسیار خب، طبیعیه! این سرم رو مجددا برات وصل می کنم، سعی کن استراحت کنی
با ناباوری پرسیدم:
- مجددا؟! مگه چندتا سرم زدم؟
سوزن را در رگم فرو کرد و با لبخند گفت:
- دختر خوب می دونی چقدر همه رو نگران کردی؟ الان یک روز کامله که بیهوشی!
کم مانده بود از تعجب پس بیافتم! یک روز کامل بیهوشی! پس مهمانی چه شده؟! بمحض برخاستن دکتر، پدر و متعاقب آن شایان و الهام و فرهاد خان و آقای پناهی و در آخر هم فرزاد وارد شدند .از اینکه آنطور خوابیده بودم، شرمزده شدم. پیراهن بزرگ و مردانه ای به رنگ سفید بدنم را پوشانده بود ، ولی پاهایم در شلوار خودم وول میخورد! سعی کردم بنشینم ولی فرهاد خان با مهربانی گفت:
- راحت باش دخترم، حالت چطوره؟
با خجالت لبخندی زدم
- سلام، خوبم ممنون!شرمنده ام که باعث دردسرتون شدم
- اختیار داری، اینجا هم منزل خودتونه!
همگی به دورم حلقه زده بودند وهرکس حرفی می زد .شایان در حالیکه از نگرانی و دلواپسی ، چهره اش درهم بنظر می رسید، باز شیطنتش گل کرد:
romangram.com | @romangram_com