#چراغونی_پارت_214

خوب واسه مني كه آموزشگاه زبان دارم دونستن چند تا زبان كه مشكلي نيست...

پوزخند زدم داشت امتحانم ميكرد ببينه من دروغ گفتم يا نه براي همين در جوابش گفتم:

داري امتحانم ميكني ببيني دروغ ميگم يا نه ؟؟

ولي مسعود نذاشت جوابمو بده پريد بين حرفي كه ميخواست بزنه و گفت:

_سهيل آموزشگاتو انتقال دادي اينجا ؟؟ يه نگاهي هم به من انداخت معلوم بود خيلي سعي ميكنه دست سهيل نگيره از آشپزخونه پرتش نكنه بيرون ...

ساره هم ديگه نتونست ساكت باشه : كار شما با درگوشي فرقي نداره چي ميگيد كه ما نبايد بدونيم؟!

سهيل بلند خنديد ولي از رو نرفت و به فرانسه گفت :

خواهرم كه ذاتش فوضوليه داره ميميره ما چي ميگيم ولي نمي فهمم اين پسر ِ چشه انقد بال بال ميزنه... يكم ساكت موند و بعد گفت: نه يكم فكر ميكنم ميبينم ميدونم چرا بال بال ميزنه...

ديگه مسعود طاقت نياورد و به طرف سهيل اومد وبا خشم دستشو كشيد و گفت:

پاشو بيا بريم بسه انقد اينجا موندي به رخمون كشيدي زبان بلدي... نورا خانم فهميدن تو نابغه اي پس پاشو...

سهيل اين دفه ديگه بلند خنديد و به فرانسه گفت :

من برم تا منو نكشته ... راستي نورا ما به هم معرفي نشديما توجه كردي ؟

_ تو محلت ندادي خودمو معرفي كنم... انقد كه سوال پرسيدي ...

romangram.com | @romangram_com