#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_81




همه چیز دست به دست هم داده بود تا اشتهامون باز بشه...





طنی سرش تو گوشیش بود..

حالت نشستنشم جون میداد برای تکیه دادن...

منم که خسته..

سرمو گذاشتم رو شونش و استراحت شروع شد....





آتاناز مسوولیت برنامه ریزی برای مهمونی ها رو داشت...

البته دخترونه چون میدونستن من نمیرم در غیر اینصورت....





قرار بود خز پارتی بریم و حال کنیم...

چه شبی بشه اونشب....





از حالا باید به فکر لباس باشم...

سعی میکردم سرمو با این چیز ها گرم کنم اما فکر آبتین از ذهنم دور نمیشد...

اگه حرفی نمیزدم به خاطر این بود که ناراحت نشن وگرنه که تا صبح میشستم زار میزدم....





نیلوفر :

حوصله نداشتم کلی دور شهر بچرخم و همه ی بچه ها رو پیاده کنم واسه همین بهشون گفتم که به خانواده هاشون زنگ بزنن و بگن که خونه ی منن....





درسته زیاد جالب نبود که یه گله دختر تو خونه تنها باشن اما خوب شرایط خونه ی من فرق داشت...





اونم این بود که مادر و پدر طناز بالا سر ما بودن...

سر کوچه وایسادم تا بچه ها هرچی خوراکی میخوان بخرن آخه خوراکی هام تموم شده بود امروز...

منم تو همین حین رفتم اونطرف کوچه که یه میوه فروشی بود...

از میوه هایی که میدونستم دوست داریم خریدم و برگشتم....





بچه ها هم با دست هایی پر از چیپس و ترشک و اینا اومدن و سوار شدن...





در خونه رو با ریموت کنترل باز کردم و داخل پارکینگ ماشینو پارک کردم...





با چند تا پلاستیک رفتم بالا و در رو به زور واکردم....





(کاری به چیزا دیگه ندارم اما عایا چرا کیسه ها رو رو زمین نذاشتی و در رو راحت باز ننمودی؟ _به توچه دلم خواست، ایش)



romangram.com | @romangraam