#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_206


رسیدیم نیلوفر خداحافظی کرد و رفت داخل منم رفتم سمت خونه خودمون.....

اما توی راه به سرم زد برم پیش فرزاد

بهترین دوستم.....

شیطون.... تو مایه های خودم....

اما خب برای مشورت خوب بود....





نیلوفر :

یک ماه گذشته.....

باتموم درگیری هاش.....

همینطور که به سمت خونه میرم بهش فکر میکنم...

به اون شب.....

به حرفای آرتیمان.....

به عشق ستودنی و غمگین باباش...

به حس آرتیمان نسبت به خودم....

به حس عجیبی که تو چشماش بودو کاری کرد که در خواستشو قبول کنم.....

حسی که وادارم میکرد جز قبول کلمه دیگه ای نگم....

به این یک ماه فکر کردم که به آرتیمان خیلی نزدیک شده بودم.....

به آبتین هر روز سر میزدم و موقع برگشتن آرتیمان میرسوندم.....

توی یکی از همین رسوندنا عمو دیدمون.....

منم براش گفتم.....

چه بهتر که پنهان کاری نکنم.......

اونم نسبتا موافق بود....

همین هم باعث شد با خیال راحت به رابطمون فکر کنم.....

دروغ نمیشه گفت........

دوستش داشتم.... نه نه اصن یه جورایی عاشقش بودم.....

شاید فک کنید کشکی بوده اما نه.....

برای کسی مثل من....

تنها و نیاز به تکیه گاه دار....

برای کسی که نیاز به عشق داره خیلی آسون بود عاشقش شم....

وابستش شم.....

پا بندش شم....

به امشب فک کردم.....

به بوی خوش عطرش......

به گرمای وجودش.....

به گل قرمزی که داد......

به معذرت خواهی شیرینش.....

(زیادی هندیش کردی ها)

به این فکر کردم که چرا یهو تو خودش فرو رفت.....

فکرمو به سمت خرید و شام سوق دادم......

مانتو و کفشی که از الان تو فکر اینم که بهترین لباسی بود که تا حالا گرفتم.....

رستورانی که رفتیم عالی بود.....

هم غذاش....

هم محیطش......

همم همنشینم.....

به حرفامون فکر کردم.....

درسته عاشقانه نبود اما برای من..... موقع برگشتن آهنگ قشنگی سکوتو میشکست......

romangram.com | @romangraam