#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_199


ریلکس ریلکس........

بدون هیچ ترسی........

البته برای مردان که ترس نداشت...

اما برای دخترانی از جنس لطافت ترس ناک و وهم بر انگیز بود....

چه شرط مسخره ای....

خودش میدانست اگر بیشتر از این بترسد قلبش دوباره بازی در می آورد. ....

قلبی که در اثر شوک و غم به این روز افتاده بود..

آخر مگر میشد بی دلیل قلب کسی آن هم نیلوفر پر شور و شاد ریتمش نامنظم شود.....

لعنت بر او.....

لعنت بر سادگی دخترک.....

لعنت به این روزگار که قرار نیست روی خوش نشان دهد.....

تا کجا مگر توان دارد......

با فکر به گذشته آه سوزناکی کشید.....

اهی به تلخی گذشته و سادگی ها...

آهی بلند به طوری که آرتیمان، پسرک خودخواه و لجوج و کینه ای قصه شنید.....

گوشیش را از درون جیبش در آورد تا ببیند چند ساعت به اتمام این شرط مسخره باقی مانده.....

در دلش برای نگین که الان با خیال آسوده خوابیده بود خط و نشان میکشید......

مطمئن بود فردا تلافیش را سرش در می آورد....

حوصله اش سر رفته بود و ترس در دلش لانه کرده بود.....

رو به آرتیمان کرد و گفت :

آرتیمان، میگم ها.....

آرتیمان :

بله؟؟؟ چی شده؟؟؟؟

نیلوفر :

میدونی... چیزه... یعنی میدونی حوصلم سر رفته....

آرتیمان :

اومممممم بیا با هم حرف بزنیم تا صبح شود....

و چه کسی پایان این حرف ها ی با قصد و غرض را میدانست؟؟؟





دانای کل :

دو نیمه شب بود او بی خیال همه جا سرش را در گوشیش کرده بود. تا شب تمام شود...

امید داشت که نیلوفر سر صحبت باز خواهد کرد و او هم به هدف مسخره اش نزدیک میشود...

اما چیز دیگری در دلش بود....

چیزی که نوید میداد که او از سر چیزی جز انتقام میخواهد به آن دخترک نزدیک شود....

البته دل و عقلش در جنگ بودند آن هم سر دختر بودن یا نبودن دخترک تنها.....

تمام فکرش این بود که مگر میشود در این جامعه دختری تنها زندگی کند و پاک باشد....

اما اندکی تعقل بد نبود....

اندکی واقعیت بینی.....

دیدن درستی های دنیا....

نه دیدن همه چیز از سر نفرت و افکار مریض.....

افکاری نشءت گرفته از دیدن صحنه های زیادی بزرگانه برای پسر بچه ی کوچک.....

افکاری مسموم به خاطر دیدن مادر در آغوش غریبه...

و چه سخت است غرور شکسته پدر قلب پسرک مغرورش را جراحت بخشد.....

و چه سخت است روزگار که این دو را سر راه هم قرار میدهد.....

صدای آه غم انگیزی که گویی از اعماق وجود صاحبش بود او را از ته دنیای فکر و خیال بیرون آورد....

چیزی میشد اگر ممنون این آه بود که او را رهایی داد از گذشته تلخش؟؟؟

romangram.com | @romangraam