#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_197


مردم چه فضول شدنا...

آها ادامه میدیم...

سرمو که تکون دادم گفت :

چرا قرص خوردی؟ چته؟

گفتم :هیچی، سردرد گرفتم...

گفت:اِ، امیدوارم تا شب خوب شی و لبخندی خبیث زد...

ای الهی درد بگیری که یادم آوردی... آخه من شب چه غلطی کنم... من میترسم خدااا....

درسته از تو داشتم حرص میخوردم اما با ظاهری خونسرد گفتم :

انشاءالله که خوب میشم...

بعدم از حرصم چار تا لگد به بچه ها زدم که جیغشون در اومد....

نگین :چته سادیسمی؟

طناز :برو بمیر انگل جامعه...

نیما:ای بابا چتونه... کی خانوم منو اذیت کرده؟

با این حرفش منو نگین ادا عق زدن در آوردیم که آرتیمان خندش گرفت...

دیدین؟؟؟؟؟؟ من دلقکیمو از نگین به ارث بردم... تقصیر خودم نیست که.....

بچه ها که بیدار شده بودن و داشتن با چشماشون خطو نشون میکشیدن با حرفم تغییر موضع دادن:

بیاین هندونه بخوریم... عصره دیگه....

جماعت هندونه خورم بی خیال کشتن من شدن و به سمت هندونه پرواز کردن...





آرتیمان :

نیلوفر با آبتین رفت دور بزنه منم لم داده داشتم دخترای رهگذر رو میدیدم...

یک ساعت گذشته بود و منم از بس دخترا مردمو دیده بودم چشمام لوچ شده بود....

دیدم نیلوفر آبتین به بغل داره میاد و آبتین هم خوابش برده....

وقتی رسید آبتینو خوابوند و خودشم رفت سرگوشیش....

نمیدونم چی شد که اخماش رفت تو هم و قیافه باحالی پیدا کرد.....

عخی معلوم نیست چش شده.....

گوشیشو خاموش کرد و گذاشت کنار....

منم دیدم بیکاره بش گفتم بیاد گوجه ها رو سیخ کنه...

معلوم نبود از چی حرصش گرفته بود که با عصبانیت سیخ ها رو فرو میکرد تو گوجه ها....

البته من هیچیش نگفتم یهو نیاد شلو پلم کنه..... گوجه ها که تموم شد حرص نیلوفر هم خالی شد...

برای همین هم ریلکس گوجه هارو داد بهم....

منم برای تشکر و البته یه چیز دیگه بهش جوجه دادم که صدای اون جیرجیرکا در اومد......

منم به روش جیرجیرک کشی خفشون کردم.......

حرصشون که گرفت صورتاشون قرمز شد برای همین هم نیلوفر بهشون تیکه انداخت که با پسرا خندیدیم.......

اینسری دیگه بنفش شدن که من به شخصه ترسیدم بیان بکشنمون.....

اما نیلوفر دوباره تیکه انداخت و باعث شد خودش قبرش رو بکنه....

آخی.... دختر باحالی بود...... خدا رحمتش کنه.....





آرتیمان :

داشتم براش حمد و سوره میخوندم که دیدم نکشتنش....

خو خداراشکر......

اگه میکشتنش که من به هدفم نمیرسم که.....

جوجه ها پخته شد و بچه هام که از جی بو تی اومده بودن و گرسنههه بودن حمله کردن.....

یعنی سفره رو داشتن شخم میزدن و اگه میتونستن سفره رو هم میخوردن.....

والا... نه که اصن تا حالا جوجه نخورده بودن.....

romangram.com | @romangraam