#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_169




به خونه ی بی بی رسیدیم که بی بی رو آشفته دم در دیدیم...

نزدیک تر رفتیم و آتا پرسید :

بی بی جونم چی شده؟؟؟

بی بی یهو برگشت سمت ما و با دیدنمون نفس راحتی کشید....

با پرخاشگری به آتاناز گفت :

تا حالا کجا بودید؟ دلم هزار راه رفت.... نباید خبر بدین؟؟؟





این بار من گفتم :ببخشید بی بی جونم... چطور مگه؟ ساعت مگه چنده؟؟؟





-نهو نیمه دختر....





_با چشمای گرد شده گفتم :نه و نیم؟ خب مشکلی نیست که....





-ساعت نهو نیم دختر نباید بیرون باشه.... یهو.....





دری :

واه بی بی، ما یازده دیگه یکم دیره نه نهو نیم.... عهد کلاه بوقی خان که نیست.....





بعد از یکم حرف و نصیحتا بی بی که نشون دهنده این بود که ما دیر کردیم اجازه داد بریم داخل....





لباسامونو عوض کردیم و من اول همه مسواک زدم... البته لازم به ذکره قبلش نمازم رو خوندم.....





بعد از اینکه مسواک زدم تشکمو پهن کردم.... یه مسکن با لیوان آب گذاشتم بالا سرم.... چون میدونستم فردا عادت میشم و نصفه شبی درد دارم....





بی حیا هم خودتونید خو باید توضیح بدم....





همچنان با طناز سرد بودم...اما آتاناز نه زیاد چون میدونستم کلا دوست پسر داره.....

اما رابطه عاطفی رو نه....





چراغا که خاموش شد دریا جای هرشب طناز خوابید..... به سمتش چرخیدم و لبخندی توی تاریکی زدم که فک نکنم دیده باشه.....





نزدیکش شدم و بوسش کردم اونم محکم بغلم کرد.....





romangram.com | @romangraam