#بی_من_بمان_پارت_109


- چرا هنوزم میبینمش .

- نه بابا بگو جان نازی ؟

- به جون تو .

- چند وقت به چند وقت میبینیش ؟

- هر دقیقه .

چشماش اندازه توپ تنیس شد .

- هر روز ؟ مگه این زورو کیه که هر روز میبینیش ؟

- کوروش .

- کوروش کیه ؟

- کوروش صالحی ... رئیس شرکتی که الان دارین باهاش همکاری میکنین ... همون که من جزء مهندسینش هستم ... همون که ... کافیه یا بازم بگم ؟

- بگو مرگ نازی ؟

- به مرگ تو .

یه لبخند زد که تا لوزالمعدش مشخص شد .

- من میگم چرا انقدر این پسر به دل میشینه ... گفتم چقدر جذاب به نظر میرسه ... گفتم چقدر آقا و متینه ... گفت...

- کوفت و گفتم ... منظور ؟

دوباره خندید .

- هیچی دیگه خواهرم ... از فردا تور ماهی گیریمم با خودم میارم بلکه این ماهی عزیز رو صید کنم ... البته من رو کمک های تو که خیلی حساب میکنم .

- مثلا من باید چیکار کنم .

- تو با اونا زندگی می کنی دیگه ؟

- منظور ؟

- هیچی دیگه شبا که همه خانواده جمعن از من تعریف کن ... بگو کدبانو ... خوشگل ... خوش اخلاق ... مهربون ... زرنگ ... خ


romangram.com | @romangram_com