#بی_من_بمان_پارت_100
آروم تر شدم . بلند میشم تا به اتاقم برگردم .
جلوی در اتاقم کوروش رو دست به سینه میبینم .
- بازم شب بیداری ؟
به روش لبخند میزنم .
- بهش احتیاج داشتم ... الان بهترم ... میرم بخوابم .
- خوب بخوابی .
شرکت خیلی شلوغ پلوغ بود .
همه در رفت و آمد بودن تا جلسه امروز به بهترین شکل ممکن انجام بشه .
فقط نیم ساعت تا اومدن مهندسین شرکت کیارا مونده بود و کوروش هم با حرفاش به ما استرس وارد می کرد .
چپ می رفت می گفت رئیس این شرکت خیلی دقیقه ... راست می رفت می گفت ... رئیس این شرکت خیلی سخت گیره ... رئیس شرکت کیارا خیلی خشک و جدی مبادا جلوش بخندین ... دوباره میومد می گفت ... جلوش حرف نزنین ... یه موقع تو حرفش نپرین .
کم مونده بود بیاد بگه جلوش نفسم نکشین رئیس این شرکت خیلی رو نفس کشیدن حساسه .
آخرین باری که اومد تا دوباره یه سفارش دیگه بکنه پریدم بهش .
- ببین کوروش یعنی اگه بخوای یک کلمه دیگه حرف بزنی همچین میزنمت یکی از من بخوری ده تا از رئیس اون شرکت . بسه دیگه خفمون کردی از صبح انقدر سفارش کردی . استغفرا... خدا که نمی خواد بیاد داری انقدر حرص میخوری .
بابا انقدر که اومدی و رفتی یک چیز گفتی تمام ما رو استرسی کردی . یک کاری میکنی اونجا از ترسمون از این غول بی شاخ و دمی که تعریف میکنی واقعا خرابکاری کنیم .
خیر سرمون مهندسیم ... بچه که طرف حسابت نیست انقدر سفارش می کنی .
حالا هم برو تو اتاق خودت منتظر اومدن مهمونات بمون ... انقدر که امروز تو این پله ها رو بالا پایین کردی تو این چند سالی که شرکت رو تاسیس کردی از پله ها رفت و آمد نکرده بودی .
بعدم قبل از اینکه فرصت حرف زدن بهش بدم از تو اتاق بیرونش کردم .
برگشتم طرف گروه . دیدم همه از خنده قرمز که خوبه ، بنفش شده بودن ... خودمم خندم گرفت .
- چتونه ؟ چرا شبیه بادمجون شده رنگتون ؟
آقای رضایی یکی از مهندس های با تجربمون گفت .
- باور کنید خانوم آریایی انقدر که امروز آقای صالحی اومد سفارش کرد و رفت منم استرس گرفته بودم چه برسه به بقیه ... خوب شد بیرونش کردی وگرنه تا اونا بیان ایشون ما رو راهی بیمارستان میکرد . خوب جوابش کردی .
همین که حرف آقای رضایی تموم شد ساناز منشی کوروش در زد و وارد اتاق شد .
romangram.com | @romangram_com