#بازیچه
#بازیچه_پارت_169
سرش را آرام تکان داد و زمزمه کرد:
_میشه برای چشمات جون داد
دستم را تسلیم وار بالا بردم و گفتم:
_عشق من... من تسلیمم
قهقهوار خندید و نگاهش را به کیک جلویش داد
_امروز وارد دههی جدیدی از زندگیم میشم. فکر نمیکردم اینقدر زود پیر بشم
فندک طلایی مربع شکل روی میز را برداشتم و شمعهای عددی روی کیک را روشن کردم و گفتم:
_مگه هر کی سیساله بشه پیره؟
دم عمیقی گرفت و جواب داد:
_برای من، خسته از زندگی آره
پشت هر کلمهای که به زبان میآورد. انگار غم بزرگی پنهان شده بود.
بحث را عوض کردم و با چشمانم به شمعهای روی کیک اشاره کردم
_زود باش آرزو کن، امروز روز این حرفا نیست
تیلههایش را بهم دوخت و با همان لبخند کج گوشهی لبش شمعهای روی کیک را فوت کرد
_چه آرزویی کردی؟
_آرزو کردم که امسال بالاخره بعد از چندین سال بیقراری به
آرامش برسم.
چینی به چهرهام دادم و متفکر لب زدم:
_یادمه بهم گفته بودی که، کنار من به آرامش رسیدی
دست روی دستان قلاب شدهام گذاشت و پچ زد:
_من کنار تو به عشق رسیدم.
مرا بلد بود.
میدانست که چطور با زمزمههای عاشقانهاش ویرانم کند.
_چه خوب که من تو رو دوست دارم
فشاری به دستانم وارد کرد و بم گفت:
_چه خوب که کنارم هستی
نیش باز شدهام را جمع کردم و با حفظ لبخند کمرنگی باکس هدیهاش را مقابلش گرفتم:
_نوبتیم باشه نوبت کادوته
_چرا کادو؟
عشق تو چشمات قشنگترین کادو واسه قلب بیقرارمه
امروز چه روز قشنگی بود.
امروز همه چی رنگ و بوی عشق به خودش گرفته بود.
romangram.com | @romangraam