#بازیچه
#بازیچه_پارت_139

(کارن)

با دیدن آرمان تمام آن تحقیر ها و حقارت ها و آزار ها در ذهنم زنده شد.

اگر افرا پیشم نبود. فک و دهانش را یکی می‌کردم.


حضور یهویی‌اش حتی مرا هم شوکه کرده بود چه برسد به افرا

یعنی چند وقت بود که به ایران برگشته؟


از اینکه اینطور افرا را بازخواست می‌کرد و دور و برش بود حس خوبی نداشتم.


با حرف‌های نیش دار و تهدید آمیزش افرا را آزار می‌داد.

تحمل دیدن اینکه کسی بخواهد آزارش بدهد را نداشتم.

هه...من و باش چی دارم میگم؟


مگر آخر این بازی قرار نیست منم عذابش بدم.



مگه قرار نیست زندگی را به کامش تلخ کنم؟


ذهنم مدام با خودش در جنگ بود.

گیج و سردرگم بودم.

هنوز هیچی نشده بود خودم را باخته بودم.


چهره‌ی رنگ پریده‌ی افرا را که دیدم به لبانم تکانی دادم و گفتم:

_بهتره که بریم عزیزم

رو کردم به آرمان و دستم آزادم را جلو آوردم


_از آشنایی‌تون خوشبخت شده آقای...


با اکراه دستش در دستم فشرد و گفت:

_آرمان زند هستم. منم همینطور


چندی بعد از آرمان جدا شدیم و به طرف پارکینگ رفتیم.

افرا غرق شده در فکر، سکوت پیشه کرده بود.

انگاری حالش زیاد خوب نبود.

_من باید زودتر از اینا درباره‌ی آرمان باهات حرف می‌زدم.


مگر برای من مهم بود. قطعا که نبود.

من خودم تمام اتفاقات گذشته را از سر گذرانده بودم.

_مهم نیست عزیزم، خودت و سرزنش نکن.

گذشته ها زیاد برای من مهم نیست.

اما آینده چرا...


حرفم دلم را به زبان آوردم. گذشته‌اش مهم نبود چون من فقط و فقط به هدفم فکر می‌کردم.


با صدایی گرفته و آرام لب زد:

_اما باید یه روز مفصل با هم صحبت کنیم

لبخند اطمینان آوری بهش زدم و گفتم:

_حتما عزیزم

romangram.com | @romangraam