#برایت_میمیرم_پارت_303
دست هاش رو روی شونه هام قرار داد و اروم مجبورم کرد که رو صندلی بشینم . گفت بشین . که اصلا نیازی به
گفتن این حرف نبود ، چون همین الانش هم مجبورم کرده بود بشینم .
من پودینگ نان رو درست میکنم . فقط به من بگو چی کار باید بکنم
چرا ؟ تو که هیچ وقت گوش نمیدی حالا ، راهی بود که جلو خودم رو بگیرم و این حرف رو بهش نزنم ؟
خیلی خشک گفت یه کم سعی میکنم . همین یه بار
بزرگیشو میرسونه ، مگه نه ؟ با توجه به روزی که داشتم ، حداقل کاری که میتونست بکنه ، این بود که رسما سوگند
بخوره که از این به بعد به حرفایی که میزنم توجه نشون بده .
اینطوری ، من روی درست کردن پودینگ نظارت کردم ، که واقعا اسون و ساده است . در حالی که داشت دونات ها
رو تیکه میکرد ، گفت یه چیزی رو به من توضیح بده . اون ادمایی که مادرت داشت درباره شون صحبت میکرد :
همون مرده که میخواست یه کار خوب برای زنش بکنه ، و زنه سعی کرده بود بکشدش _ چرا شما همه طرفه اون
زنه بودین ؟
یه کار خوب بکنه ؟ با ترس بهش نگاه کردم .
به عنوان کادو ، داده بود اتاق خوابشون رو به طور حرفه ای درستش کنن . حتی اگه از سبکشم خوشش نمیومد ،
چرا برای فکرش هم که شده ازش تشکر نکرد ؟
فکر میکنی خوبه که ، بعد از 05 سال زندگی مشترک ، انقدر کم بهش توجه کرده که نمیدونست سالی ، چقدر وقت
گذاشته و چقدر سخت تلاش کرده که اتاقشون رو درست کنه ؟ و چقدر اتاقشون رو اون جور که بود دوست داشته ؟
romangram.com | @romangram_com