#آوا
#آوا_پارت_98

دایی : چی رو ؟


: قرار من و بزارن توی یخچال این و بزارن تو زودپز


دایی بلند بلند خندید . خانواده مولایی اومدن و یک دست گل خیلی بزرگ همراهشون بود . اون ها همش سه نفر بودند و برعکس ما که خیلی بودیم .


کوروش به من نگاهی کرد : خوش اومدین بفرمائید .


شایان اومد با همه احوال پرسی کرد و دایی به همه معرفیش کرد . با سینی چایی از توی آشپزخونه اومد بیرون که شایان دیدم : سلام آوا خوبی


: سلام شایان چقدر دیر کردی


شایان : بده من می برم


: اوه مرسی ، بیا ببر


خودمم روی مبل نشستم شایان چای رو که جلوی من گرفت : به به چه دختر گلی دایی نمی خواهی عروسش کنی


همه خندیدن دایی : چرا دنبال یک داماد خوبم تو سراغ نداری


: بزار دایی توی این بچه های دانشگاه بگردم ببینم کسی رو پیدا می کنم


زندایی یک چشمی برام نازک کرد : هنوز زود


: داره پیر میشه ها


شایان اومد رو دسته مبل نشست : تو که لایی بلدی چرا خوابت نمی بره


: اول بزرگتر ها بعد ما کوچولوها


خانم مولایی : ندا جون با بودن این دختر تو خونه دیگه آدم پیر نمیشه


پدرجون لبخندی زد : شما در کل روز نمی تونید آوا رو پیدا کنید


خانم مولایی : چطور مگه ؟


مادرجون : صبح که میره دانشگاه ، تا میادم که میره بست اون بالا میشه به درس خوندن فقط موقعی که گرسنه میشه کسی آوا رو می تونه ببینه


خانم مولایی : دانشجویی آوا جون


: بله


خانم مولایی : چی می خونی عزیزم


romangram.com | @romangraam