#آوا
#آوا_پارت_84



می دونستم داره از حسودی می میره اگه می فهمید من با شایان عکس گرفتم قیافه اش دیدن داشت .


خاله نازی ، آقای شریفی ، طلا و سپهر هم اومدند


خاله : الهی یکی اسپند دود کنه خودم این دختر چشم می کنم از آخر


: خاله بسته زشت


آقای شریفی می خندید : خانم کوتاه بیا


سپهر بغل کردم همش دو سالش و طلا شش سالش ،


یکی یکی مهمون ها اومدند و هر کدوم یک چیزی گفتند .


مهتاب : دیگه دارم از کوره در میرم


: چرا مهتاب


مهتاب : چون دیگه دارن خیلی در مورد تو حرف می زنند .


خندیدم : ای حسود


مهتاب : تو نمی دونی داری چی دلی می بری


سلام مهتاب


سرم و بلند کردم علی بود : سلام علی خوش اومدی


علی به من نگاهی کرد : سلام ، هر دو خوشگل شدید


مهتاب : بگو این خوشگل شده هر کی میاد همین و میگه


علی دستش و انداخت دور کمر مهتاب : الهی فدای خواهر گلم برم یک لاخ موی آوا به تو نمی رسه


: این و قبول دارم ، همین که مهتاب من و تحمل می کنه کلی


مهتاب زد به بازوم : دیوونه


آوا بیا آزیتا اومده می خواهن صیغه عقد بخونن میگه باید تو هم باشی


: بچه ها شما هم بیان



romangram.com | @romangraam