#آوا
#آوا_پارت_77


شادمهر : آره بابا قرار شد برامون بیاره


: خوب به سلامتی انشاالله خوشبخت بشید


شادمهر : مرسی آوا جون انشاالله عروسی تو


: از این دعاها برای من نکن


مامان : بیان بچه ها شام حاضر


موقع شام احساس کردم اوضاع اصلاً رو به راه نیست مامان و آزیتا با غذاشون بازی می کردند شادمهرم بعد تر از اون ها : چیزی شده که من باید بدونم


مامان به من نگاهی کرد : نه چیزی نشده


: بهتر نیست رو راست باشین تا منم احساس راحتی بکنم


شادمهر صداش و صاف کرد : همه نگران تو هستند


: چرا نگران من باید نگران آزیتا باشن که قرار از هفته دیگه به تو غذای سوخته بده


شادمهر لبخندی زد : آوا همه می خواهن بدونن چی تو رو تو خودش برده


از جام بلند شدم : میشه اینقدر با این حرف هاتون اذیتم نکنید ازم سوال کردید ، گفتید عاشقی ؟ گفتم نه ، گفتید مشکل خواستی داری ؟ گفتم نه . پس خواهشن حواستون و بدید به عروسی من هر وقت احساس کردم مشکلی دارم حتماً بهتون میگم پس این موضوع تموم شد


به طرف در آشپزخونه رفتم مامان : حالا کجا میری


: میرم اگه خدا قسمت کنه یکم درس بخونم


مامان : تو که از وقتی اومدی داری درس می خونی


: می خواهم کتاب دیگه رو شروع کنم اگه ایراد نداره


مامان به شادمهر نگاهی کرد : نه برو


با این کارهاشون واقعاً عاصیم می کنند چرا ول کن نیستند آهنگ گذاشتم و برای خودم قهوه درست کردم روی مبل نشسته بودم برای یک لحظه کنترل خودم و از دست دادم و فنجون و کبوندم تو دیوار از صدای شکستنش به خودم اومدم سریع بلند شدم و دیوار و زمین و تمیز کردم . ولی خوشبختانه کسی نیومد بالا همون جا نشستم و گریه کردم


چرا فریبرز راحتم نمیذاری تو که رفتی چرا من و ول نمی کنی چرا نمی گذاری خودم باشم .


دیدم خیلی عصبیم رفتم حمام یک دوش آبسرد گرفتم تا کمی آروم بشم .


اومدم روی تخت نشستم کتاب و برداشتم و شروع کردم به خوندن اونقدر مسخره بود که خدا می دونه هر چی می خوندم هیچی نداشت حتی یک مطلب خوبم توش پیدا نمی شد . واقعاً چه کتابی معرفی کرده بود . خسته نباشه .


صبح حاضر شدم و جای همیشگی مهتاب و دیدم : سلام مهتاب

romangram.com | @romangraam