#آوا
#آوا_پارت_69



لباس پوشیدم وقتی می خواستم با فریبرز خداحافظی کنم: مرسی که دعوتم کردی


فریبرز : خوشحالم که دیدمت و باهات آشنا شدم خاطرات با تو بودن هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه


برای آخرین بار تو چشم هاش نگاه کردم : خداحافظ


فریبرز : خداحافظ


سوار ماشین شدم اصلاً اونجا نبودم و فقط به فریبرز فکر می کردم


آوا خوبی


: آره چرا بد باشم


مهتاب : چند بار صدات کردم


: ببخش خیلی خسته ام


علی از توی آینه به من نگاه کرد ولی هیچی نگفت جلوی خونه پیدا شدم : مرسی علی


علی : کاش زودتر بهت می گفتم


: مرسی


با مهتاب رفتم تو خونه پشت در نشستم اشک هام ریخت مهتاب اومد کنارم : آوا گریه نکن


لبم و گاز گرفتم : کاش هیچ وقت نمی دیدمش مهتاب


مهتاب دستم و گرفت با هم رفتیم بالا با هم لباس روی تخت دراز کشیدم . مهتاب بزور لباسم و در آورد لباس راحتی تنم کرد ولی هیچ حسی نداشتم


: مهتاب چرا اینطوری شد


مهتاب : عزیزم یک اتفاق بود شاید لازم بود که اینطوری بشه تا یک خاطر خوب از یک عشق داشته باشی ، هنوز ریشه نکرده می تونی از بین ببریش


: مهتاب ریشه کرده


مهتاب بغلم کرد و من تا تونستم گریه کردم .


دو روزی حالم خیلی گرفته بود دلم می خواست بازم فریبرز ببینم ولی چه فایده اون به دیگری تعلق داشت نه به من ، به قول مهتاب هنوز ریشه هاش کمه باید از بین بره .


---



romangram.com | @romangraam