#آوا
#آوا_پارت_66



به اطراف نگاه کردم تا مهمون ها رو ببینم فریبرز با دو تا پسر اومد سمت ما : مهتاب جون و آوا


از جامون بلند شدم


فریبرز به یک پسر قد بلند که شباهت زیادی به خودش داشت موهای خرمایی و چشم های قهوه با پوستی گندمی فقط کمی چاق تر از فریبرز و قدش یکم از اون کوتاه تر بود اشاره کرد : برادرم فرشید


و بعد به پسر دیگه که بر عکس اون ها تپل و سفید بود اشاره کرد : برادرم فرامرز


: خوشبختم


باهاشون دست دادم مهتابم همین طور


فرامرز و فرشید کمی موندن و رفتند ولی فریبرز کنار من نشست : خیلی خوشحال شدم اومدی


بهش نگاه کردم : ولی من احساس کردم ناراحت شدی


مهتاب : آره منم همین طور


فریبرز : چرا دروغ می گید


مهتاب : چون با ما که دست ندادی بعد یکم برای من حداقل احترام گذاشتی یک جونی گفتی ولی به آوا هیچی


خوشحال شدم که مهتاب حواسش بود .


فریبرز : ببخشید آوا جون بخدا باهات خیلی احساس راحتی می کنم برای همین آوا صدات کردم شرمنده


: خواهش می کنم


فریبرز : خوب حالا چطوری از دلت در بیارم می خواهم بهم افتخار بدی باهام برقصی


: نه فریبرز می ترسم


فریبرز : چرا عزیزم


: آزاده


فریبرز : راحت راحت باش نیست رفته ترکیه


: برای همیشه


فریبرز : نه یک ماه رفته پس راحت راحت باش خاطرت جمع



romangram.com | @romangraam