#آوا
#آوا_پارت_169
یک دفعه با این قسمت آهنگ ناخداگاه خوندم
نه بی تو سکوت ، نه بی تو سخن
بیاد تو بودن بیاد تو من
ببین غم تو رسیده به جان و دمیده به تن
ببین غم تو رسیده به جانم بگو چه کنم ؟
چشمم به کوروش افتاد با یک حالت خیلی خاصی من و نگاه کرد بهش لبخند زدم و اونم همین طور .
مازیار پیاده شد و رفت خونه .
مهتاب : ببخشید اگه ایراد نداره منم میرم خونه
کوروش : نه چه ایرادی داره
مهتاب و گذاشتم خونه
: کوروش ، مازیار از من خیلی ناراحت شد
کوروش : نه از دست خودش بیشتر ناراحت شد
: چرا ؟
کوروش : راستش مازیار از من خواست شما رو به این جلسه بیارم با استادم صحبت کرد تا هر طور شده بتونه مهتاب و راضی کنه
: که من همه چیز و خراب کردم
کوروش : نه بیشتر از این ناراحت که استاد نتونست یک حرف قانع کننده جلوی تو بزنه ، نتونست حرفی بزنه تا تو کوتاه بیای برعکس استاد کوتاه اومد . دنبال شما هم اومد ولی زود تر برگشت
لبم و گاز گرفتم : پس خرابکاری شد
کوروش : چرا ؟
دستم و گاز گرفتم : هیچی
کوروش : آوا چکار کردی
: کلی تو مازیار رو مسخره کردیم مخصوصاً مهتاب مازیار رو خیلی مسخره کرد
کوروش : خوب برای همین وقتی برگشت خیلی دمق بود ، حالا پشت سر من چی گفتی
romangram.com | @romangraam