#آوا
#آوا_پارت_165
زل زدم به استاد و بهش نگاه می کردم برای یک لحظه به من نگاه کرد : بیان اینجا بشینید ؟
: شرمنده استاد کسی تو کلاس شما باید شرکت کنه که هم عقیده با شما باشه من نیستم
همه برگشتن سمت من استاد : چرا ؟
: یعنی نمی دونید
استاد : همیشه بین زن و مرد اختلاف بوده
: زن و مرد مکمل هم هستند مگه اینطور نیست
استاد : چرا هست
: ولی من این و تو حرف های شما احساس نمی کنم
استاد : خوب شما جلسه اول اومدید
: دیگه ام فکر نکنم بیام ، چون همه اینهای که اینجا نشستند بالاخره یک زیر ابی رفتند اگه بگن نه دروغ گفتند یعنی هیچ کدوم از این پسرها شماره به یک دختر ندادند
یکی از پسرها : نه اصلاً
: باشه باور کردم
کوروش : آوا
: من و مهتاب میریم بالا چون از نظر من استادی که این حرف ها رو میزنه یا تاریک دنیاست یا خودش همه کار کرده حالا می خواهد دیگران و راهنمایی کنه
استاد : من هیچ وقت
: شما چی استاد زن نداری
استاد : چرا من زن دارم
: چرا زن شما تو این جلسات شرکت نمی کنه ، می خواهی بگم چون اون الآن تو خونه داره از بچه های شما مراقبت می کنه ، اگه میگی دختر نباید حرف بزنه چرا دختر ها رو تو گروهت راه دادی ، مگه همین دختر پسر ها وقتی داشتند از کوه می اومدند بالا به هم کمک نمی کردن ، اون گناه نبود ، حالا که اینجا پیش استاد اومدن گناه شد ، بلند شو مهتاب واقعاً کوروش از تو انتظار نداشتم مثلاً تو فردا می خواهی مهندس این کشور بشی بعد به جای اینکه یکم سطح علمی تو بالا ببری اومدی به این اراجیف گوش می کنی
مگه من و تو ، تو یک خونه زندگی نمی کنیم ، به گفته اینا من و تو به هم محرم نیستیم پس یا من باید از اون خونه برم یا تو ، مازیار تو چرا میای خونه ما وقتی می دونی کوروش دختر نامحرم تو خونه داره ، چرا توی راه با ما حرف زدین
کوروش به من نگاهی کرد
: واقعاً کاش بجای اینکه با چیزهای دیگه زندگی رو بسنجید با عقل تون بسنجید ، ببخشید استاد کلاستون و بهم ریختم ، کوروش جون شما بشین به این حرف ها گوش کن ولی وقتی می خواستی بیای خونه خواهشاً همش و بریز دور ، مهتاب بیا بریم به کوهمون برسیم
romangram.com | @romangraam