#آوا
#آوا_پارت_162
: چهار و نیم
کوروش : بله ، ولی ببین من پنج بلند شدم دیگه مثل شما این کارها رو ندارم
: دارم می بینم اصلاً! به موهات نرسیدی
کوروش گوشیش در آورد به مازیار زنگ زد ، پایین منتظر ما بود . تا اومدم پیاده بشم مازیار در عقب باز کرد : میشینم عقب راحت باشید
: ببخشید پشتم بهتون
مازیار : خواهش می کنم
بالاخره رسیدیم دیدم چند تا ماشین اومده دختر ها همه چادری بودند : این گروه تون
مازیار : بله
به مهتاب نگاهی کردم لبخندی زدم ، مهتابم همین طور
کوروش به من نگاهی کرد : بچه های خوبی هستند
: بله صددرصد
پیاده شدیم اصلاً تیپ من و مهتاب به اون ها نمی خورد ، بعضی از دخترها اصلاً ابروشونم بر نداشته بودند . شروع کردیم به بالا رفتم دیدم هر پسری یک چوب دستش : کوروش می خواهین دخترها رو بزنید
کوروش : آره من که از تو خیلی ناراحتم پس خیلی می زنمت
مازیار خندید : نه برای اینکه اگه خواستیم به دختر ها کمک کنیم چوب و بگیرند
خندیدم : چه محجوب
کوروش : مسخره نکن بیا بریم
دنبالشون راه افتادیم مازیار و کوروش شروع کردند به سلام و احوال پرسی و ما آخر از همه می رفتیم . هدفون موبایم و گذاشتم توی گوشم
مهتاب : آوا یکی شو بزار تا صدای من و بشنوی
: باشه مهتاب
راه افتادیم دختر با چادر نمی تونستن بیان خیلی سختشون بود و ما بی توجه به اون ها داشتیم بالا می رفتیم
کوروش : آوا مراقب باش
romangram.com | @romangraam