#آوا
#آوا_پارت_154
رفتم توی آشپزخونه شیشه های چای و قهوه رو برداشتم : الآن میام
مهتاب : زود بیای ها
: باشه
آروم رفتم توی خونه دیدم همه جا ساکت رفتم توی آشپزخونه سر وقت چای و قهوه شروع کردم به ریختن توی شیشه ها . تا برگشتم از ترس به کابینت تکیه دادم
آوا تویی
: اه ترسوندیم مگه خواب نبودی
نه داشتم درس می خوندم صدا شنیدم اومد اینجا دیدم تویی
: خوب حالا برو بخواب
کوروش : خواب بودی
: اره همین الآن بیدار شدم دیدم بالا هیچی ندارم اومدم بردارم .
یک دفعه برق روشن پشت سر کوروش نگاه کردم مازیار بود آروم : اینم اینجاست
کوروش : آره
کوروش رفت کنار : سلام مازیار
مازیار : سلام
: خوب حالا اجازه میدید هر چی لازم دارم بردارم
کوروش : اره
در یخچال و باز کردم هر چی می خواستم برداشتم و گذاشتم توی یک سبد تا ببرم بالا .
کوروش : کمک نمی خواهی
: نه ، راستی باهام چکار داشتی ؟
کوروش : فکر کردم تنهایی می خواستم ازت اجازه بگیرم من و مازیار بیایم بالا چون مهرداد دوباره زد به سرش
: هنوز صدا داره
کوروش : مهرداد و نمی شناسی
romangram.com | @romangraam