#آوا
#آوا_پارت_128
مهرداد : نه مرسی من نمی خورم
: کوروش می خوری ؟
کوروش : آره یکی بده
یک دونه در آوردم سمت دهنش بردم : بیا بخور
کوروش از توی آینه نگاهم کرد و دهنش و باز کرد گذاشتم توی دهنش ، مازیار با یک حالتی به من نگاه کرد نشستم عقب
مهتاب : چرا اینجوری کردی ؟
: چکار کردم آدامس بهش دادم
مهتاب : میدادی دستش
: هر کی دیگه ام بود دهنش می کردم
مهتاب : بله می دونم شما رو خوب می شناسم . راننده تاکسی ام بود همین کار و می کردی
خندیدم : نه دیگه تا اون حد
رسیدیم خونه برام عجیب بود مازیارم اومد خونه ما تا حالا ندیده بودم کوروش کسی رو بیاره ، خوب البته من اصلاً پایین نبودم که ببینم . جلوی خونه مامان که رسیدم
: مرسی کوروش
کوروش : خواهش می کنم ، نمیای پایین
: نه می خواهم برم بالا
یک دفعه در باز شد دکتر بود همه سلام کردیم
دکتر : چی شده همه با هم اومدین ؟
لبخندی زدم : جا تون خالی رفته بودیم کله پاچه بخوریم
دکتر : کوروش نگفتی آوا جون با تو میاد
کوروش : آوا با من نبود اونجا دیدمش
مامان اومد دوست نداشتم باهاش رو به رو بشم هنوز ازش دلخور بودم : سلام مامان
romangram.com | @romangraam