#آوا
#آوا_پارت_107

مامان : خونه کی بردنش


: اومد خونه بابا مهتاب


مامان سرش و تکون داد : چرا این طوری شد


: بس که خودخواه حاضر نیست یک ذره از موضع خودش پایین بیاد


مامان : نگو آوا جون


: چی رو نگم مامان ، حاضر نیست یکم کوتاه بیاد ، ببین علی اون سمت ، مهتاب آواره خونه این و اون ، باباشم همین طور ولی خانم حاضر نیست کوتاه بیاد چون می ترس یکم کوتاه بیاد بگن دیدی کوتاه اومدی ، می دونه علی می خواهد ازدواج کنه نمی تونست این کارش و بزار برای بعد عروس علی ، اونقدر ناراحت بود که خدا می دونه . خود خواهیم حدی داره


مامان : حالا پاشو بیا بریم پایین یک چیزی بخور


: نمی تونم مامان حالم زیاد خوب نیست تو برو از بقیه ام عذرخواهی کن هیچی در مورد این موضوع که گفتم نگی


مامان : باشه عزیزم


مامان رفت . بلند شدم لباس عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم آهنگ گذاشتم و چشم هام و بستم نمی دونم کی خوابم برد .


یک دفعه از خواب پریدم به ساعت نگاه کردم ، ساعت نه بود از جام بلند شدم کمی فکر کردم یادم اومد امروز اصلاً کلاس ندارم .


دوباره دراز کشیدم ولی دیگه خوابم نمی اومد از جام بلند شدم و رفتم دوش گرفتم یک تاب و دامن پوشیدم و کلید گذاشتم پشت در تا کسی خواست بیاد تو ، چای ریختم و روی مبل نشستم و شروع کردم به درس خوندن ، ساعت یک بود که در زدند : بیا تو


در باز شد کوروش بود : سلام ، کاری داری ؟


کوروش : سلام ، بابا گفت صدات بزنم بیای برای ناهار آزیتا جون و شادمهر اومدند .


: مرسی الآن میام


کوروش : خوب پاشو دیگه


از جام بلند شدم : بریم


کوروش : می خواهی همین طوری بیای


: آه راست میگی


گیره به موهام زدم : حالا خوب شد بریم


کوروش به من نگاهی کرد و هیچی نگفت اول من رفتم پایین و اون پشت سرم اومد وارد خونه شدم ، آزیتا اومد جلو : سلام آوا


: سلام خوبی


romangram.com | @romangraam