#ارباب_تاریکی_پارت_96
_ گم شید!
صدایم در کل سوله پخش شد و دوباره به خودم برگشت؛ دو پا داشتند و دو پای دیگر قرض کردند و الفرار!
نگاهم به میز قمار کج شده روی زمین و ورق های بازی بود و قفسهی سینه ام با شدت بالا و پایین می شد.
سرم را بلند کردم و به مرد حدودا چهل ساله ای که با حیرت به من خیره شده بود، نگاه کردم.
قدمی به جلو برداشتم که از روی صندلی بلند شد :
_تو می دونی من کیم مگه نه؟
دهانش مثل ماهی بیرون افتاده از آب باز و بسته شد اما چیزی نگفت. با جلو رفتن من او عقب رفت.
داد زدم:
_جواب بده!
چهره ام از درد شدیدی که پشت بدنم پیچید در هم رفت.
مرد سرش را تند تند تکان داد که باز هم جلو رفتم، گردنم را کج کردم و با غیظ پرسیدم:
_ تو همون بی شرفی هستی که دستور قتل برادر من رو صادر کردی؟ آره؟
جملهی آخرم را فریاد زدم که درد کمرم بیشتر شد تپش قلبم خیلی زیاد بود.
_من... من ... م...
_خفه شو!
با خشم از او رو گرفتم و به مردانی که پشت سر پریسا و صادق ایستاده بودند نگاه کردم، در چهرهی همه فقط حیرت بود.
نگاهم بین تک تکشان چرخید: _شما... شما عوضیا برادر من زو کشتید تا به این خوک کثیف خدمت کنید؟
تا وقتی دارید توی تمرین زخمی می شید اون این جا ورق بازی کنه؟ آره؟
درد پشتم امانم را بریده بود و حالا به گردنم سرایت می کرد، با تاسف سر تکان دادم:
_متاسفم برای همتون!
بلند تر ادامه دادم:
_من برادر شاهینم؛ بهزاد نامدار.
اومدم تا چیزی که حقمه پس بگیرم. ریاست این گروه از برادرم به من می رسه، مهم نیست چند تا لاشخور بخوان براش طمع کنن و با من درگیر بشن من بدستش میارم!
حالا دو راه بیشتر ندارید؛ یا با من هستید یا مقابل من اونایی که مقابل منن همکار و همراه این خوک کثیف اند، اگه کسی هست که ادعایی داره بیاد جلو و بگه. اگر نیست من رو قبول کنید.
حیرت جای خودش را به گیجی داد و کم کم پچ پچ میان جمع شروع شد؛ تردید و نفاق دو عاملی بودند که مستحکم ترین جوامع را به زمین می زد باید اول این دو مورد از بین می رفت.
_ و اگه کسی بخواد ادعایی بکنه چی؟
به سمت صدایی که از پشت سرم آمده بود برگشتم، مرد جوانی که قدش از من بلند تر بود با وقار به سمتم می آمد چرا تصویرش تار می شد؟
_چه ادعایی؟
شانه بالا انداخت:
_ادعای مالکیت و ریاست، همونی که تو دنبالشی! حاضری بکشیش؟
پلک زدم اما دیدم تار تر شد:
romangram.com | @romangram_com