#ارباب_تاریکی_پارت_92

نگاهم دروازه‌ی پارک را می کاوید و پشتم به او بود:

_ آره!

نفس را بیرون داد:

_ موفق باشی یک ساعت دیگه اینجام!

سری تکان دادم و از ماشین پیاده شدیم. هر دو دستم را داخل جیب های شلوارم فرو بردم و کنار پریسا ایستادم. دویست و شش مهرداد خیلی زود مارا ترک کرد.

پریسا کمی لرزید:

_ کمی سرده ها!

بی تفاوت گفتم:

_ تقریبا.

دیگر حرفی نزدیم و فقط ساکت ایستادیم. نگاهی به ساعتم انداختم، ده دقیقه از ایستادنمان مقابل ورودی گذشته بود که صدای مردانه ای را شنیدم.

_اینجا کاری داری؟

به سمتش برگشتم و نگاهی به هیبت تاریکش انداختم:

_ آره، با رییس شکارچیای شب کار دارم.

قدم سستی به جلو برداشت و زیر نور چراغ سر در قرار گرفت.

دهانش مثل ماهی باز و بسته شد؛ چشم هایش دیگر درشت تر از این نمی شد!

_تو؟

شاید این اولین باری بود که می خواستم در زندگیم از موضع قدرت با کسی حرف بزنم.

دست هایم را پشت کمرم قلاب کردم و با گردن برافراشته گفتم: من رییست نیستم اما برادرشم که برای خون خواهیش اومده رییست کجاست؟

تعجب از چهره اش پر کشید و اخم کرد و قدمی جلو آمد:

_ دردسر درست نکن و برگرد، چیزی برای انتقام گرفتن وجود نداره!

پوزخندی زدم و قدمی به سمتش برداشتم فاصله مان دو سه متر بود و او کمی بالا تر روی پله های ورودی پارک ایستاده بود.

_طرف حساب من تو نیستی برو با رییست تماس بگیر بگو بیاد اینجا چون خیلی وقت ندارم.

دندان هایش را روی هم سایید: _گورت رو گم کن!

پریسا از کنار من عبور کرد و قبل از اینکه بتوانم متوقفش کنم، خودش را به آن مرد رساند

پریسا: مگه نشنیدی آقا چی گفت؟ نکنه گوشات عیب داره؟

مرد ابرو های خشنش را بالا انداخت و با تمسخر نگاهم کرد: _اینقدر ترسویی که یه دخترو انداختی دنبال خودت تا مراقبت باشه؟

دهان باز کردم تا حرفی بزنم که پریسا در عرض یک ثانیه مشتی به شکم او کوبید و دستش را پشت پیچاند و ناله اش را بلند کرد.

لگدی پشت زانویش زد که مرد محکم با زانو روی پله های سنگی پارک افتاد و آخ بلند گفت.

لبخندم را خوردم و با طعنه گفتم: _دختری که با خودم آوردم، توانایی های زیادی داره!

با نزدیک شدن چند نفر با چشم تاریکی پشت دروازه را کاویدم. دو مرد به این سمت می آمدند و هر دو مسلح بودند با نزدیک شدنشا اسلحه هارا بالا اوردندو به سمت من و پریسا گرفتند و همین کافی بود تا دهانشان از تعجب باز بماند.

بی توجه به لوله های اسلحه ای که به سمت ما نشانه رفته بود گفتم: من رو شناختید. به این رفیقتونم گفتم اما گوش نکرد؛ رییستون رو خبر کنید می خوام اون رو ببینم با شما کاری ندارم.

romangram.com | @romangram_com