#ارباب_تاریکی_پارت_70

نیم ساعت بعد پژوپارس مشکی رنگی که سوارش بودیم از کرج خارج شد و به سمت تهران حرکت کرد. راننده همان پسر جوانی بود که پشت سناتور ایستاده بود، با این تفاوت که الان شمشیری با خود نداشت.

من و پریناز هردو صندلی عقب نشسته بودیم و او خودش را به در چبانده بود و از جاده‌ی تاریک نگاه نمی گرفت. راننده‌ی جوان اصلا حواسش به ما نبود و فقط رانندگی می کرد بنابراین موقعیت خوبی برای ارضا شدن کنجکاویم بود.

خودم را کمی به پریناز نزدیک کردم و با آرام ترین صدایی که از خودم سراغ داشتم گفتم:

_پریناز.

بالافاصله و سریع برگشت و به من نگاه کرد؛ در نور اندک چراغ ماشین متوجه شدم چشم هایش کمی غمگین است.

پریناز: چیه؟

دستم را پشت سر او و با کمی فاصله روی لبه‌ی صندلی ماشین قرار دادم. نگاه هشدار دهنده اش بین من و دستم چرخید اما وانمود کردم، که چیزی ندیدم.

_‌نگفتی بین تو و اون پسره چیه؟

خودش را کمی جلو کشید و به در ماشین تکیه داد:

_جریانی بینمون نیست اون قبلا از من خواستگاری کرده.

کنجکاویم بیش تر شد اما بر خلاف انتظار خودم هیچ ناراحتی از شنیدن این جمله نداشتم.

_پس چرا قبول نکردی؟ چیه نکنه از چشم و ابروی قهوه ای خوشت نمیاد؟

ناخودآگاه در ذهنم مرور شد که آن مرد ابروهای خشن و مردانه ای داشت، اما چهره اش مردانه و جا افتاده بود.

سری به تاسف تکان داد:

_ بحث قیافه نیست؛ اون یه قاتل بود تا اون زمان که از من خواستگاری کرد خیلی هارو کشته بود من نمی خواستم با آدمی مثل اون زندگی کنم!

لنگه ای از ابروهایم را بالا انداختم: _یعنی اصلا قیافه برات مهم نیست؟ اصلا چرا با شاهین ازدواج کردی؟

پوزخندی زد و نگاهی به جلو انداخت. به سمت راننده برگشتم اما او مشغول کارش بود.

زمزمه کردم:

_ چیه نمی خوای جلوی اون بگی؟

نفسش را با حرص بیرون داد:

_اینا کر و لالن نه می شنوند نه می تونند حرفی بزنند، از بابت اون خیالم راحته.

پس مشکلش با من بود؟ حالا دیگر من غریبه شدم؟

دوباره به جاده‌ی تاریک که تنها روشناییش چراغ های جلوی ماشین ما بود خیره شد. اطراف جاده درخت های بی ثمر زیادی بود که شاخه های خشکشان در این تاریکی شبانه وهم انگیر بود.

پریناز: شاهین، اون با بقیه فرق داشت!

نمی دونم چه قدر از نحوه‌ی کار پلیسای زن تو ایران باخبری اما همه چیز اون جوری نیست که توی کتابا می نویسن! ما هم مثل مردا تمرین می کنیم و آموزش نظامی می بینیم اما در واقع هیچ وقت به کارمون نمیاد.

به چشم هایم زل زد:

_ پلیس های زن توی ایران کاراشون دفتریه؛ پشت میز نشینی و از این حرفا... آشنایی من و شاهین به خاطر یه پرونده بود. بعد از تایم کاری رفتیم به یه رستوران معمولی تا من نظرای روان شناسیم رو براش بگم و همون جا بود که بهمون حمله شد.

یاد زمانی که توی کلانتری بودیم افتادیم. پریناز آن موقع هم از حرفه اش گفته بود اما من نفهمیده بودم. همیشه فکر می کردم روان شناسی شغل کسل کننده و در عین حال کمی جالب است.

لبخندی از یادآوری خاطرات روی لبش نشست:

_ جفتمون درگیر شدیم.

شاهین می خواست از من محافظت کنه، اما وقتی دید من پا به پای خودش دارم پیش می رم تعجب کرد. کی بود که اون برق تحسین رو توی چشماش نبینه؟

romangram.com | @romangram_com