#ارباب_تاریکی_پارت_68
_ نامدار!
به خودم مسلط شدم و صاف نشستم:
_ نترس. من به زنی که حلقهی برادرم توی انگشتشه نظری ندارم.
پریناز سکوت حاکم شده بر فضا را شکست:
_این جا کجاست؟
نگاهش نکردم چون اختیار نگاهم از دستم در رفته بود:
_خونهی جناب سناتور، صاحب کاتانای افسانه ای!
صدایش بهت زده شد:
_تو هنوز زنده ای؟ اون چه طور تورو نکشته؟
پوزخندی زدم و نگاهش کردم:
_اون اصلا قصدش کشتن من نیست؛ باید هرچه زودتر از این جا بریم کارای زیادی هست که باید انجام بدیم.
از روی تخت بلند شدم و به سمت در اتاق کم نور رفتم و به خودم یادآوری کردم:
_ کارهایی مثل فهمیدن علت توجه مهرداد به خودم و زنده ماندن در میان مردمان این دنیا!
برای دومین هدف باید چه نقشه ای می کشیدم؟ چیز هایی در ذهنم مدام رژه می رفتند که دردسر ساز بودند اما به امتحانشان می ارزید.
حالا که آن ها می خواستند مرا سرباز پیادهی جنگ قدرتشان بکنند من هم ساکت نمی ماندم. خوب می دانستم، چه طور بازی کنم که آن ها فیل شطرنج من باشند.
از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم
_اگه حالت خوبه، سر و وضعت رو درست کن باید بریم.
چون پشتم به او بود واکنشش را ندیدم اما آزردگی در لحنش مشهود بود:
_سر و وضعم مگه چشه؟
دست خودم نبود که در این شرایط شیطنتم گل کرد؛ همان طور که دست خودم نبود تا در مقابل زیبایی این دختر مقاومت کنم!
در حالی که دست راستم روی دستگیره ی کهنه ی در اتاق قرار داشت به سمت او برگشتم
_ اولا که چشم نیست و گوشه! ثانیا، یه نگاه به خودت بنداز می فهمی منظورم از سر و وضع چیه.
چشم های خوش رنگش را ریز کرد و نگاه از من گرفت. تازه آن موقع بود که متوجه شد موهای خوش رنگش آزادانه دور شانه هایش ریخته و شالش زیر سرش روی تخت بوده. هول زده سریع شال را برداشت و روی سرش کشید که باعث خنده ام شد.
موهایش را در شال جمع کرد و گوشه هایش را از جلوی گردنش بیرون آورد. چشم غره ای به من رفت، که خنده ام در گلو خفه شد. با ابهت و گردن برافراشته از روی تخت بلند شد و جلو آمد.
پریناز: حالا کجا باید بریم؟ اصلا مگه سناتور می ذاره ما جایی بریم؟ ما زندانی اونیم!
نگاه بی حوصله ای به چهره ی بی آرایشش انداختم و در اتاق را باز کردم.
در مقابل نگاه حیرت زده ی او از اتاق بیرون رفتم:
_ ما زندانی اون نیستیم!
در طول راهروی باریک دنبال من به حرکت در آمد؛ صدای قدم هایمان روی سنگ فرش می پیچید و در این تاریکی وحم آور که فقط به اندازه ی دیدن جلوی پایمان نور داشتیم ترسناک می شد. یکی از چراغ های دیوار کوب هر چند ثانیه یک بار خاموش و روشن می شد و مرا به یاد فیلم های ترسناک می انداخت، احساس کردم پریناز کمی به من نزدیک تر شد.
هر دو طرف سالن باریک سنگی، در های میله ای وجود داشت که از سلول های کوچکی حفاظت می کرد؛ تعدادشان بیش تر از ده تا بود و همین مرا به تردید می انداخت که آیا تصمیم درستی گرفته ام یا نه؟ اما واقعا راه دیگری به ذهنم نمی رسید.
انتهای راهرو محافظ فاقد نام سناتور مقابلمان ظاهر شد. نگاهش اول روی من وبعد روی پریناز افتاد. من هم مرد بودم و هم جنس خودم از خوب می شناختم و می دانستم این نگاه چه منظوری دارد.
romangram.com | @romangram_com