#ارباب_تاریکی_پارت_66
سناتور: این یه جنگه، یه جنگ سر قدرت که هرکسی رو درگیر خودش می کنه.
نفس کشیدنم دوباره سرعت گرفت و صدایم بالا رفت:
_خب به من چه؟ من که سرم توی کار خودم بود؛ چرا من رو درگیر این کار کردی؟
_ چون نمی شه توی این جنگ مستقیم شرکت کرد. من سوابق تورو چک کردم، کارنامه هات مدارکت و هرچیزی که داشتی تو باهوش و جوونی! پر از ایده برای پیروزی.
یقهی کتش را گرفتم و او را جلو کشیدم و توی صورتش فریاد زدم: از کجا می دونستی منم می خوام جزعی از این کثافت کاری باشم هان؟ چرا فکر کردی باید این کارو بکنم؟ چرا؟
در اتاق با خشونت باز شد و به دیوار برخورد کرد. آن قدر سریع تیغهی شمشیر کنار گردنم قرار گرفت، که نفهمیدم چه موقع آن مرد به من رسیده است. با دیدن چهره اش دستم از یقهی سناتور شل شد و نگاهم روی اجزای صورت او چرخید.
او همان مرد بود؛ همانی که به من تنه زد و با تعجب نگاهم کرد و بعد از من دور شد. کم کم همه چیز برایم واضح شد.
او مرا دیده بود و به اربابش گزارش کرده بود، سناتور هم چون می خواست مرا وارد بازیش کند از دست ارژنگ نجات و داد به وسیلهی مهرداد از من مراقبت کرد
_ وقتی توی راه برگشت به تهران بودی دو نفر از افرادم رو فرستادم اما مهرداد اونارو کشت؛ انتظار داشتم بد باهاشون برخورد کنه اما نه تا این حد همون موقع بود که متوجه شدم مهرداد دلیل دیگه ای برای حفاظت از تو داره که خیلی محکمه، اون قدر محکم که حاضر به کشتن همرزم خودش بشه.
روی تخت نشیتم و سرم را میان دست هایم فشردم. چرا بدبختی های من تمامی نداشت؟ چرا نمی توانستم راحت زندگی کنم؟
_چرا اون دو نفرو کشتی؟
صدایم بیش تر شبیه یک بازنده بود تا صدای فردی که خیلی ها به خونش تشنه بودند.
سناتور: اون دو نفر نزدیک ترین همکار های برادرت بودند، با کشتن اونا تمام مدارکی که در مورد محل پولا بود از بین می رفت و کسی دیگه دنبالش رو نمی گرفت. اما شما اون شب اونجا بودید؛ افرادم می خواستن تورو بیارن اما نشد. وقتیم که رفتی زندان بازم نشد تورو بیارن پیش من چون فرار کردی، چرا اینکارو کردی؟
سرم را بالا گرفتم و به او نگاه کردم. نوری که از پنجره می آمد کمتر شده بود چهرهی او در سایه ای خاموش قرار داشت. پوز خندی زدم
_ یعنی تو نمی دونی؟ یه نفر توی اون بازداشتگاه خراب شده قصد داشت من رو بکشه.
یکی از ابروهای نازکش را بالا انداخت:
_ پس بقیه هم دست به کار شدن!
گیج شده از حرفش پرسیدم: _منظورت چیه؟
جلو تر آمد و دقیقا مقابل من ایستاد. دستم هایم را روی تخت ستون کردم و سرم را بالا گرفتم.
سناتور: بهت گفتم که این یه جنگ قدرته و توی این جنگ جبهه های مختلفی وجود دارن. همه از بودن یه تازه کار که زیاد سر و صدا کنه راضی نیستند، می ترسند که نکنه تو روی دست اونا بلند بشی و جاشون رو بگیری.
کلافه شده بودم از این حجم از اطلاعاتی که یک دفعه به ذهنم هجوم می آوردند:
_ چه دلیلی دارم که این کارو بکنم؟ اصلا اونا کین؟
دوباره شروع کرد به قدم زدن: افراد مختلفین... قاچاقچی٬ فروشندهی اسلحه٬ آدم کش٬ هرچی! هر چیزی که پشت اون حبابی باشه که تو قبلا توش زندگی می کردی!
نیشخندی زدم و نگاه از محافظ آشنای سناتور گرفتم:
_ و حالا شما افتادید به جون هم؟ برای قدرت بیشتر؟ درست می گم؟
لبخندی روی لب های باریگش نشست:
_دقیقا همین طوره، توی دنیای خلاف و مافیا کسی آقا بالاسر قبول نمی کنه و همین باعث بی نظمی می شه. قدرت چیز طمع سازیه، هر چه قدر هم که داشته باشی٬ بازم می خوای!
اما من که در زندگیم طماع نبودم. من حتی داشته های یک انسان عادی را هم نداشتم.
چرا من؟ خدایا چرا من؟
فصل چهارم
با کلافگی موهایم را از ریشه کشیدم.
romangram.com | @romangram_com