#ارباب_تاریکی_پارت_60

_خب؟

لنگه‌ای از ابروهایم رابالا انداختم و با جدیت گفتم:

_این حرکات چیه؟ یه سوال خواستم بپرسم!

مرموز خندید:

_ بپرس آبجی حرفی نزدم که!

برخلاف میلم، از چهره‌ی فول آرایشش چشم گرفتم و سکوت کردم. راه رفتن با این کفش های پاشنه بلند واقعا عذاب آور بود اما چاره‌ای نداشتیم؛ ما مسئول حفاظت نامحسوس بودیم و باید بین جمعیت می چرخیدیم تا مبادا کسی بخواهد کاری انجام دهد. همه به نوعی تغییر ظاهر داده بودیم اما من حتی رنگ چشم هایم متعلق به خودم نبود، چون پلیس هنوز نتوانسته بود افسر گم شده اش را پیدا کند و دیدن من ان هم در این مکان عمومی هیچ توجیهی نداشت.

وارد سالن انتظار پرواز های خارج از کشور شدیم و خودمان را به موج شلوغی سپردیم و با مردم همراه شدیم. اول صبح آن قدر اینجا شلوغ بود که انگشتان من و پریسا درهم گره خورده بود تا مبادا از هم جدا شویم.

به زور خودمان را از بین سر و صدا بیرون کشیدیم کنار ستون های کمی دور تر از مردم ایستادیم. شال کج شده ام را روی سرم درست کردم و موهایم را داخل بردم. صدای ایش گفتن پریسا را شنیدم اما اهمیتی ندادم و سعی کردم با پایین کشیدن لبه های مانتوی کوتاهم بخش بیشتری از ساق پایم را پوشش دهم.

_تیم شماره‌ی یک؟

نگاهی بین من و پریسا رد و بدل شد و کمی نزدیک تر ایستادیم و طوری وانمود کردیم، که می خواهیم صحبت کنیم

_فرماندهی به گوشم.

لحن مهرداد مثل هر ماموریت دیگری سخت و بی انعطاف بود: اوضاع ... اون... چطوره؟

سر و صدای اطرافش مانع می شد تا به درستی صدایش را دریافت کنیم. دستم را روی گوشم گذاشتم و سعی کردم با فشردن گوشی کمی بهتر بشنوم.

پریسا: فرماندهی دوباره تکرار کنید

مهرداد: پرسیدم اونجا چطوره اوضاع؟ همه چیز مرتبه؟

پریسا شانه بالا انداخت و زمزمه کرد:

_تو این شلوغی چطور بفهمیم؟

چشم غره ای به او رفتم و خودم جواب دادم:

_فرماندهی مورد مشکوکی دیده نمیشه.

با مکث کردن مهرداد، حرف های نامفهوم مردم و سرو صدای اطراف او بیشتر به گوش رسید. او هم در همین سالن بود و مسئولیت اسکورت مستقیم را داشت. ناگهان صدای جوان تر و با احساسی به گوشم رسید:

_ می گم چرا به من اسلحه نمی دین؟

حس کردم نگاه پریسا روی من افتاد اما توجهی نکردم، ما در ماموریت حفاظت از جان چند دانشمند بودیم و نامدار با سرخوشی می پرسید که چرا اسلحه ندارد! واقعا درکی از موقعیت نداشت؟

مهرداد بی توجه به او، گفت: نیروهای حفاظت نوپو نیومدن هنوز بین جمعیت پخش بشید تا زمانی که برسن.

پریسا: این طوری ارتباط برقرار کردن سخت می شه که!

ضربه ای به بازوی او زدم و خودم به حرف آمدم:

_ فرماندهی دستور تایید می شه.

دستم را روی بی سیم فشار دادم و فرستنده قطع شد.

قبل از اینکه فرصت شکایتی به پریسا بدهم گفتم:

_ تو اینجا باش منم می گردم. سرتم به کار خودت باشه.

ابروهایش را درهم برد:

_ چرا تو بگردی من بمونم؟

romangram.com | @romangram_com